تاجیکستان جهانگردی دوشنبه

دوچرخه سواری در تاجیکستان – ورود به شهر دوشنبه – قسمت اول

تاجیکستان، کشوری است در آسیای میانه. حدود ۹۳ درصد از آن منطقه کوهستان است که بیشتر آن را رشته کوه های پامیر تشکیل می دهند. این کشور ۸ میلیونی دارای سه ولایت به نام ها ولایت «مختار کوهستان بدخشان»، «ولایت سغد»، «ولایت ختلان» و «ناحیه تابع جمهوری» است که شهر «دوشنبه» پایتخت کشور در این ناحیه واقع شده است. با کشورهای «افغانستان»، «ازبکستان»، «قرقیزستان» و «جمهوری خلق چین» مرز مشترک دارد. مردمان این کشور به فارسی تاجیکی صحبت می کنند و بیشترشان زبان روسی هم می دانند.
روزهای گرم تابستان است. باید به ترمینال بروم و از آنجا با اتوبوس عازم مشهد شوم. علت رفتنم به مشهد این است که در حال حاضر، فقط دو پرواز به صورت هفتگی به تاجیکستان انجام می گیرد که یکی یکشنبه هاست از تهران و دیگری پنجشنبه ها از مشهد. بازگشت هم در همین روزهاست.
خود را با دوچرخه به ترمینال مسافربری می رسانم. ساعت ۴ بعد از ظهر ساعت حرکت اتوبوس است. اما تا چهل دقیقه بعد هیچ خبری از اتوبوس نیست. هر چه از شرکت ارائه دهنده بلیط، سوال می کنم که این اتوبوس چه شد!؟جوابش سربالاست.
با عصبانیت به یکی از آنها می گویم که من فردا پرواز دارم باید سر موقع به مشهد برسم و گرنه از پرواز عقب می افتم و مقصر شما هستید. پنج دقیقه بعد یکی از آنها می آید با معذرت خواهی می گوید مجبور شدیم به اتوبوس مسافران دیگری را سوار کنیم و شما را گذاشتیم برای اتوبوس بعدی! اما چون شما عجله دارید یک اتوبوس دیگر راهی مشهد است شما را با آن روانه می کنیم. برای اینکه از عصبانیتم بکاهد بیش از نیمی از کرایه را به خودم باز می گرداند.
دیگر وقت دعوا کردن ندارم سریع می روم خودم را به اتوبوس می رسانم.
اتوبوس شروع به حرکت می کند. بیشتر مسافرها اهل کشور عراق هستند که به قصد زیارت به مشهد می روند. نمی دانم چرا آنها اتوبوس دربست نمی گیرند و دوست دارند هر دفعه یک اتوبوس جدا بگیرند.
من درست در ردیف آخر هستم. هوا به شدت گرم است. پس از مدت زمانی حرکت، وقتی می روم از یخچال اتوبوس آب بردارم می بینم اصلا آبی ندارد. راننده هم می گوید: خراب شده است کاری نمی شود کرد. گویی یزید کاروان اسیران امام حسین را می برد!
خوشبختانه اتوبوس بین راه نگه می دارد. بلافاصله خودم را به آنجا می رسانم و یک آب معدنی بزرگ تهیه می کنم و آن را سر می کشم . رفع عطش بسیار خوبی ست.
اتوبوس پس از سیزده ساعت به مشهد می رسد. به سرعت دوچرخه را از قسمت باربند دوچرخه در می آورم و آن را سرهم می کنم تا زودتر خودم را به فرودگاه برسانم که خیلی دیر شده است. در پرواز های بین المللی حداقل باید سه ساعت قبل از پرواز، در فرودگاه بود.

شتابان سوار دوچرخه می شوم و حدود یک ساعت قبل از پرواز به فرودگاه می رسم. در گیت تاجیکستان هیچ مسافری نیست. همه رفته اند. همانجا بلافاصله می خواهم دوچرخه را جمع کنم که خوشبختانه یکی از کارکنان گیت به دادم می رسد. اما به وقت تحویل بار می فهمم که ۸ کیلو اضافه بار دارم. معمولا تا ۳۰ کیلو بار همراه، مجاز است. اما در اینجا فقط باید ۲۰ کیلو باشد. کوله حملی دارم سریع آن را در می آورم و چهار کیلو از بارم را کم می کنم تا با خودم داخل هواپیما ببرم. بقیه اش را هم کارکنان گیت ندید می گیرند.
بالاخره سوار هواپیما می شوم.
هواپیما بسیار کوچک است! سه ردیف سمت راست دارد و به همین تعداد در سمت چپ. اما چون فاصله مشهد تا تاجیکستان با هواپیما فقط حدود دو ساعت طول می کشید زیاد جای نگرانی ندارد.
بعد از پیاده شدن از هواپیما، و انجام سریع کارهای مربوط به گذرنامه، و تحویل بار و سرهم کردن دوچرخه، کارها مربوط به تبدیل ارز را در همان فرودگاه انجام می دم. اما جایی برای تهیه سیم کارت نیست.
هوا نسبتا گرم است. مقصدم برای اقامت در همان روز اول «دوشان هاستل» است که از قبل آن را از طریق اینترنت پیدا کرده ام. از یکی از خیابان های اصلی دوشنبه، به سمت هاستل می روم. خیابان بزرگ و کم ترافیک است. ماشین های ون و کم و بیش اتوبوس های برقی کار حمل و نقل عمومی را انجام دهند. هر از چند گاهی تاکسی های زرد سمند هم دیده می شوند.

بعد از حدود ۱۰ کیلومتر رکاب زدن به هاستل می رسم. پیدا کردن هاستل درحالت معمولی مشکل است ولی جی پی اس موبایل کار را خیلی راحت می کند.
هزینه هر شب مانی ۵ دلار همراه با صبحانه است. آشپزخانه مرتبی هم دارد. این هاستل دارای چندین اتاق به همراه یک حیاط نسبتا بزرگ سرسبز است که تخت های سنتی ایی درقسمت های مختلف آن قرار داده شده است.
به علت خستگی زیاد مسیر، بعد از ظهر را ترجیح می دهم که استراحت کنم.
آقای فخر الدین مسئول آنجا آشنا می شوم، خیلی زود با هم دوست می شویم. حدود ۵۰ سال سن دارد. زاده شهر حصار و بزرگ شده دوشنبه است. دانشکده پلی تکنیک و رشته حسابداری دانشگاه دولتی درس خوانده است. سه پسر دارد و یک دختر.
می گوید پسرش را فرستاده زبان ختایی (چینی) در دانشگاه بیاموزد و می گوید دلیل آن این است که اقتصاد آینده دنیا در دست چین است .
یک زوج اسلووانی هم بودند که از سر میز صبحانه با آنها هم صبحت می شوم. زن بهتر از مرد می تواند انگلیسی صحبت کند و روابط عمومی بالایی دارد. وقتی در مورد کشورشان می پرسم با حوصله به سوالاتم جواب می دهد و در مورد کشورشان می گوید. کشوری که کل جمعیت اش حدود دو میلیون نفر است و فقط ششصد نفر در پایتخت آن زندگی می کند. از کوه ها و دریاچه ها و چشم اندازهای زیبای این کشور می گوید. با اینکه این کشور یک کشور مرفهی است، اما با این حال می گوید پسرش با اینکه مدرسه دانشگاهی دارد، اما بیکار است. دلیلش هم به این باز می گردد که تخصص کاری ندارد.
صبح روز بعد، به سمت مرکز شهر می روم تا سیم کارت تهیه کنم. برای تهیه سیم کارت فقط باید به مراکز خاصی مراجعه کرد و اینطور نیست که همه جا سیم کارت ارائه دهند.
قصد گشت و گذار در شهر دوشنبه را ندارم و این گشت و گذار را گذاشتم برای روز آخر.
اما در بین راه، بازار کافریه را می بینم. به داخل بازار می روم. دستفروشان بسیاری مشغول فروش محصولاتشان هستند. بازار مشخصا قدمت بالایی ندارد. اما انواع میوه ها و خوراکی ها را می توان در آنجا یافت .