تاجیکستان جهانگردی

دوچرخه سواری در تاجیکستان – شرکت در مراسم عزاداری و عروسی – قسمت چهارم

I was invited for dinner. I put my bike in mosque and with some boys went to a house. Some guest were there. Land lord invited me to his house. There were different kinds of foods and fruits in house. Those where very delicious. Party was because of death anniversary of land lord. President of country order they shouldn’t invite more than 200 people to guest and he has made some limitations for these ceremonies. I agree with it. Next day morning I went to marriage ceremony. Most of people have been gathered out of house. There were some traditional beds in front of house. First of all, every guest have to wash his hands after that they sit on the bed and cater of himself whit kind of foods and fruits. But I don’t have to stay here. I continue my way with bike. After some kilo meters I car stayed in front of me. He was a Persian man and he invited me for lunch. I accepted that and went to place that he invited me there. When I was in a village in Tajikestan.

چند نوجوان همراهیم می کنند. کوچه پس کوچه ها را رد می کنیم تا به روبروی منزلی می رسیم. جمعیت نسبتا زیادی آنجاست. ابتدا وارد حیاط می شویم. در گوشه سمت چپ، اتاقی است که سفره ای را پهن کرده در آنجاست. سمت راست هم اتاقی دیگری است که گویا اتاق زنانه است.
وارد که می شوم که صاحبخانه بدون اینکه مرا بشناسد به اتاق پذیرایی دعوت می کند. حدس می زنم که آخر مهمانی است و اکثر مهمان ها رفته اند. اما سفره رنگین هنوز برپاست. با انواع غذاها، میوه ها و آبمیوه ها تزئین شده است. خیلی تشنه هستم. چند بطری شربت نیز سر سفره است که به آن کمپاد می گویند. از آنجا که حسابی تشنه هستم، سیر از آن شربت ها می نوشم.
غذایی برایم می آورند؛ چلوگوشتی بسیار خوشمزه. البته غذاهای دیگر همچون دلمه است که خود را بی نصیب نمی گذارم. هنداونه و خربزه هم که جای خود دارد.
یکی از همراهانم، مرا به دیگر مهمانان معرفی می کند. با اینکه گفته بودم، دوچرخه سوار هستم و تا حدی نویسنده. یکی از مهمانان به تازه واردی که آمده، مرا با لهجه شیرین تاجیکی اینگونه معرفی می کند: «ژورنالیسته»
صاحبخانه در کنار می نشیند و خوش آمد می گوید. از او می پرسم مناسبت این مجلس به چه خاطری است. می گوید این مراسم به مناسبت سالگرد فوت مادرش است. به وی تسلیت می گویم.
در گذشته مراسم های مربوط به عروسی و عزاداری در این کشور بسیار مفصل بوده است. اما هم اکنون بنا به دستور رئیس جمهور این کشور، امامعلی رحمان بسیار محدود شده است. مثلا مراسم عزاداری در روز نخست و روز سوم و سالگرد شده است و میزبان حق ندارد بیش از ۲۰۰ نفر را دعوت می کند. کاری خوبی هم است. کشوری که دچار فقط اقتصادی است، چه ضرورتی به این میهمانی های پرتجمل دارد.
میهمانان وقتی علاقه ام را به این نوع رسم ها می بینند، می گویند فردا هم عروسی است و می توانی آنجا با سبک و سیاق عروسی تاجیکی تا جدی آشنا شوی. من هم از خدا خواسته می پذیرم.
پس از خداحافظی به مسجد باز می گردیم. تختی را در در حیاط بزرگ مسجد در اختیارم قرار می دهند. خود را که آماده خوابیدن می کنم، باز چند نفر از اهالی روستا از پیر و جوان به استقبالم می آیند و پس از صحبت کردن، در آخر تعارف می کنند که به چیزی نیاز ندارم. فقط تشکر می کنم. آخرین نفر ابوبکر به همراه برادرش است. با او صحبت می کنم. در میان صحبت هایم به شوخی به وی می گویم: « الان اگر چایی بود، آی می چسبید!»
تا این را گفتم گویی که منتظر خواسته ای از طرف من باشد به برادرش می گوید: «فورا برو چایی بیار!» با خنده می گویم: «شوخی کردم» و اصرار می کنم که این کار را نکند. مدتی بعد صحبت می کنیم و آنها می روند.
بلافاصله دراز می کشم که بخوابم. هنوز چند دقیقه ای نگذشته که متوجه صدای در کوبیدن مسجد می شوم. در را باز می کنم. برادر ابوبکر است که با یک سینی قوری چای و استکان و شرینی آمده است. با تعجب می گویم که اصلا قصد خوردن چایی را ندارم. می گوید این برای شماست.
تشکر و خداحافظی می کنم. با سینی چای به محل استراحتم برمی گردم. اما وقتی می خواهم چایی بنوشم می بینم که اصلا چایی رنگی ندارد. با خودم می گویم شاید فراموش کرده که چایی بریزد. مدتی می نشینم، با تعجب می بینم که آب رنگ چایی به خود می گیرد. می فهمم که کلا تاجیکی اهل دم کردن چایی نیستند.
شب می خوابم.
حدود ساعت ۸ صبح است که چند نفر از جوانان به دنبالم می آیند تا به عروسی برویم. مسیر کوتاه و خاکی است. زود به منزلی می رسیم که عروسی در آن برپا است. اما اکثر میهمانان در جلوی خانه و در کوچه هستند. در حاشیه کوچه، ار تخت های سنتی در یک ردیف قرار داده اند و در هر تختی حداقل ده نفر نشسته اند، چند نفری هم به طور مرتب در تردد برای پذیرایی از میهمانان هستند. تقریبا همان پذیرایی که شب گذشته داشتم الان هم است، حتی برنج و گوشت را برای صبح می خورند.
هر میهمانی هم که وارد می شود باید دستانش را با آفتابه، لگن یا ظرف آبی شستشو دهد. این کار نشانه آوردن برکت به خانه صاحبخانه است و وقتی هم که می رود باز باید دستانش را شستشو دهد. اگر این کار را ندهد، کاری خوبی نکرده و این نشانه بردن برکت از خانه است.
تاجیک ها به برنج، آش می گویند و بیشتر شبیه چلوگوشت خودمان است، با این تفاوت که در آن از نخود و هویج فرنگی به همراه روغن بسیار زیاد هم استفاده می کنند.
می گویند زمان رقص و پایکوبی ظهر هنگام است که من فرصت ماندن ندارم. تشکر می کنم و باز می گردم و پس از آماده شدن مسیر را ادامه می دهد.
مسیر حرکتم به سمت غرب و شهر «دربند» است. حدود چند کیلومتری از روستا دور نشده ام که خودرویی را می بینم که جلویم می ایستد. راننده سر از ماشین بیرون می کند و با زبان فارسی خودمان خودش را علی معرفی می کند. علی ایرانی است و حدود بیست سالی است که با همسرش در تاجیکستان زندگی می کند. می گوید اگر شش کیلومتر جلوتر بروم، به شهر سربلند می رسم. اگر شهر را رد شوم پس از آن به یک نیروگاه آبی است و من در کنار آن نیروگاه به همراه یک شخص تاجیکی مرغداری دارم، اگر می توانی ظهر بیا آنجا
با اینکه رکاب زیاد نزده ام، اما از آنجایی که بالاخره علی ایرانی است و می تواند اطلاعات خوبی در خصوص این کشور در اختیارم قرار دهد، قبول می کنم که بروم. در ادامه می گوید که خودش کاری دارد که باید به قرغان تپه می رود، و به نگهبان آنجا می سپارد که من می خواهم آنجا بروم
رکاب زنان به شهر سربند می رسم. آدرس نیروگاه را می پرسم سر از جاده خاکی در می آورم. احساس می کنم که راه را اشتباه می روم. پس از حدود هشت کیلومتر، شخصی را می بینم که و نشانی مرغداری را می گیرم می گوید خیلی وقت است که مرغداری رد شده ای و این مسیر را باید که برگردی. واقعا خسته ام. اما چاره ای جز بازگشت نیست.
دوباره باز می گردم و مرغداری را پیدا می کنم. تا می خواهم به مرغداری بروم. به ورودی نیروگاه آبی می رسم. دو مامور تاجیکی می بینم و به آنها می گویم که با علی صادقی کار دارم، بدون هیچگونه ممانعتی مسیر مرغداری را نشانم می دهند
اما رفتن من به مرغداری سرآغاز ماجراهای جدیدی می شود و پای پلیس به ماجرا سفر من باز می شود…