تاجیکستان جهانگردی

دوچرخه سواری در تاجیکستان – در دام پلیس در شهر سربند – قسمت پنجم

 

ظهر را به مرغداری می روم که علی صادقی در آنجا فعالیت می کند. علی اصالت خراسانی دارد و اهل تربت حیدریه است. بیست سالی است که به همراه همسر و دو فرزند تاجیکی اش در آنجا زندگی می کند. از زندگی در این کشور راضی است.
به مرغداری که می رسیم، ابتدا دوشی می گیرم و حسابی سرحال می شوم. با دو نفر ایرانی آشنا می شوم که به عنوان متخصص چند سالی است در آنجا فعالیت می کنند. احساس می کنم حس خوشایندی از کار در اینجا ندارند و بیشتر از سر اجبار و نبود شغل در ایران، به اینجا آمده اند.
آبگوشت یا شوربا با ترشی و ماست و دوغ، ناهار خوشمزه مان است. پس از صرف ناهار، علی پیشنهاد می دهد که فردا صبح آنجا را ترک کنم و نه الان.
تردید دارم، اما با توجه به گرمای زیاد هوا، با نظر وی موافقت می کنم.
همه به دنبال کارشان می روند و من در اتاقی که علی در اختیارم قرار داده، تا ساعت ۵ بعد از ظهر استراحت می کنم.
پس از آن، علی پیشنهاد می دهد که برویم از سد کوچکی که در آن حوالی است، عکاسی کنیم. موافقت می کنم، احتمال می دهم غروب زیبایی را در آنجا شاهد باشیم.
از مرغداری تا سد بیش از ده دقیقه راه نیست. به آنجا که می رسیم، تعداد اندکی عکس و فیلم تهیه می کنیم. به هنگام بازگشت، باز علی می گوید یک نفر از دوستانش در اینجاست که چند سالی هم در کوبا بوده است، اگر دوست داشته باشی می توانیم ملاقاتی هم با وی داشته باشیم.
بدم نمی آید. به جلوی باغ که می رویم، دختری را می بینم که دختر آن شخص است. به او می گوییم که پدرش را صدا کند. پدر با چهره ای خندان به نزدمان می آید و دعوت می کند که به خانه اش برویم. تشکر می کنم و فقط از چند و چون کارش می پرسم. از چند سالی که در کوبا بوده می گوید و رضایتی که از آنجا داشته است.
از آنجایی که فرصت ما اندک است و او هم مهمان دارد، به چند عکس از باغ ایشان و خودشان بسنده می کنم.
از وی خداحافظی می کنیم و به مرغداری بر می گردیم.
چند دقیقه ای از حضورمان در خانه نگذاشته که همان پیرمرد با هول و هراس می آید و می گوید تصاویر مرا از دوربین تان پاک کنید! از این حرکتش متعجب می شویم. من هم دوربین می آورم و تصاویر مربوط به او را پاک می کنم.
حدود نیم ساعت که می گذرد علی به همراه دو نفر دیگر وارد اتاق می شود. علی آنها را ماموریت امنیت معرفی می کند که با من کار دارند. اصلا نمی دانم جریان از چه قراری است. با خونسردی می نشینم تا به سوالاتشان پاسخ دهم. نفر اول نامش «شاهرخ» است. لاغر است با چهره ی نسبتا زمخت و خشن و دندان هایی طلایی. نفر دوم تپل تر است و آرام تر.
از سفرم می پرسند و دلایلش. توضیحات لازم را می دهم. دوربینم را می خواهند تا تصاویری را که گرفته ام بازبینی کنند. من هم دوربین را می دهم. پس از دیدن تصاویر می گویند چرا از سد تصویر برداری کرده ام؟ علی پیش دستی می کند و می گوید: «من دوستان زیادی داشته ام که آمده اند و در اینجا تصویر گرفته اند و تا حالا هم مشکلی نبوده است.» اما گویا گوش آنها بدهکار نیست و مرا مقصر می دانند.
در آخر گذرنامه و ویزا و دوربین را با خودشان می برند و می گویند فردا تماس می گیرم تا به اداره پلیس بیایی.
علی حدس می زند احتمالا آن پیرمردی که در راه بازگشت از سد دیده ایم، مهمانانش نیروهای امنیتی بوده اند و آنها به پلیس زنگ زده اند و علت خواهش کردن وی برای پاک کردن تصاویرش همین بوده است.
صبح روز بعد، از اداره پلیس با من تماس می گیرند و می گویند خودم را به آنجا برسانم. به همراه یکی از ماشین های مرغداری به اداره پلیس که در همان نزدیکی هاست می روم. به اداره پلیس که می رویم می بینیم که همان دو مامور کت و شلوار مرتبی را به تن کرده و گویا آماده اند که به جایی برویم.
دوچرخه را در محوطه بزرگ اداره پلیس که انواع درختان انگور و غیره در آنجاست می گذاریم و سوار ماشین پلیس می شویم؛ آنها صندلی جلو و صندلی پشت
ماشین آژیرکشان حرکت می کند. مقصد شهر قرغان تپه است. حس خوبی دارم وقتی که ماشین آژیر می کشد و خودروها کنار می کشند.
به اداره پلیس مرکزی در شهر قرغان تپه می رسیم که ساختمانی است بزرگ و چند طبقه. از بلندگویی که بر بالای ساختمان است، اخبار سراسری پخش می شود. در کلیه ادارات دولتی و بانک ها، صدا رادیو سراسری از بلندگویی که بر بالای آنها نصب است، پخش می شود.
علی خودش را به آنجا می رساند و بسیار دلخور از این اتفاقات پیش آمده است. اما وی می گویم اینها اصلا برای من اهمیتی ندارند و در واقع جزئی از سفر ماجراجویانه هستند و مهم تر اینکه من حداقل یک دوست خوب و صمیمی ایی چون تو پیدا کرده ام.
دو مامور داخل ساختمان می شوند. نزدیک یک ساعت در داخل هستند. پس از یک ساعت مرا صدا می کنند و می گویند به داخل بروم.
در آنجا مامور دیگری را می بینم که مشخص است که مقام ارشدیت دارد و از شهر دوشنبه فقط برای کار من آمده است. حس آدم مهم بودن به من دست می دهد.
سوالات همچون دیشب تکرار می شود. همه گفته هایم را می گویند که بنویسم آن هم به خط فینگلیش. بیشتر در خصوص سفر و کارهایی که انجام می دهم، است. کارشان که با من تمام می شود نوبت علی می شود. با علی هم یک ساعتی صحبت می کنند و او هم اشاره می کند که به طور کاملا اتفاقی در فرودگاه با من آشنا شده است و باقی قضایا.
اما وقتی می گویند که ادامه سوالات به بعد از ظهر می ماند و ظهر نمی توانم آنجا را ترک کنم. دیگر به هم می ریزم
دفعه بعد که نزدشان می روم با دل پر وارد می شوم و مسئول مشکلات پیش آمده را خودشان معرفی می کنم. وقتی دلیلش را می پرسند می گویم که اولا نگهبان های شما هیچ ممانعتی از ورود من به سد نکردند، دوم اینکه اصلا نام مرا در لیست ورود خروج شان وارد نکردند، هر دو نکته را تایید کردند و اما مسئله سوم که اشاره کردم این بود که اصلا تابلوی عکاسی ممنوعی در آنجا وجود نداشت که گوشزد کند عکاسی در این مکان ممنوع است. سخنان من را کاملا قبول می کنند.
در همان زمان، مامور ارشد در حال تماشای ویدئوهای من از سفر است. درست به جایی می رسد که من با تلویزیون مصاحبه داشتم.
تا این را می بیند به وی می گویم که من هنوز با سفارت زنگ نزده ام و اگر اینطور بخواهد پیش برود اوضاع شما بدتر خواهد شد (در حالی که به سفارت زنگ زده بودم گفته بودند که اگر مشکلت حاد شد به ما اطلاع بده، رسیدگی می کنیم) و دوم اینکه گفتم همانطوری که می بیند من در تلویزیون مصاحبه دارم و از این برنامه ها بسیار دارم. اگر مشکلی پیش بیاید مردم ایران به زودی می فهمند. خودم می دانستم چه اغراقی دارم می کنم و ته دل می خندیدم ولی گویا تیرم به هدف خورده بود.
پس از مدتی آنها می گویند که پرونده شما مشکلی ندارد و شما می توانی فردا بروی
شب دوباره به مرغداری می رویم. شخصی هم در آنجا شروع به دوتارنوازی می کند و ابیاتی از اشعار خیام را از حفظ برایمان می خواند که حس بسیار خوبی به ما دست می دهد.
صبح برای تحویل گرفتن دوچرخه دوباره به اداره پلیس سربند می رویم. به اتاق که وارد می شویم انواع میوه ها و خوراکی ها از خربزه و هندوانه گرفته تا انواع شکلات ها و کیک ها در آنجا است.
تعجب می کنم که اینها برای چیست؟ من و علی حدسمان این است که احتمالا اینها برای جریمه یا رشوه گرفتن هستند. اما پس از مدتی با تعجب می بینیم که آنها بسیار مهربان شده اند و در خصوص رسم و رسوم و هر آنچه که نیاز دارم می گویند. من هم وقتی اوضاع را اینگونه می بینم، از شکلات هایی که روبروم هستند حسابی بر می دارم و داخل جیبم می ریزم و سعی می کنم حداقل با این کار انتقام زمان از دست رفته ام را بگیرم.
قهوه و نسکافه و چایی هم به راه است. از این بهتر نمی شود آن هم در اداره پلیس.
توضیح می دهند که آنها ماموران امنیتی هستند و بایستی که مراقب باشند. مخصوصا ناحیه ای که هستیم به مرز افغانستان نزدیک است و احتمال ورود برخی تروریست ها به آن زیاد است. من هم سخنان آن ها را تایید می کنم. بالاخره ماموران امنیتی هر کشوری وظایفی دارد و همانجا آرزو می کنم که همه کشورها در امنیت کامل باشند و شاهد هیچ جنگی در هیچ جای دنیا نباشیم.
حیاط که می آیم، درختان خرمالو را می بینم. به شوخی به علی می گویم از آن میوه ها می خواهم و او هم جدی می گوید الان به خانم پیشخدمتی که در آنجا کار می کند می گویم برایت بچیند و او هم این کار را می کند.
شاهرخ هم می آید و بچه هایش را نشانم می دهد.
کل ماجرا به خوبی و خوشی به پایان می رسد و خودش می شود یک خاطره به یادماندنی