استشکو جهانگردی روسیه

سفر با دوچرخه از مسکو به سنت پترزبورگ – ویبورگ – قسمت چهارم – سفر در طبیعتی بکر

صدای قدم زدن ها که نزدیک تر می شود و نور چراغ هم بیشتر. زیپ چادر را باز می کنم تا ببینم چه خبر است! متوجه می شوم همان چند نفر پسرهای جوان هستند که چند ساعت پیش با آنها ملاقات داشتم.
صحبت هایی می کنند. یکی از آنها دو بسته بیسکویت بزرگ برایم می دهد. تشکر می کنم و می گویم نیاز به این کارها نیست. گویا به خاطر پوسترهایی که به آن ها داده ام و از سرلطفی که داشته اند این کار را کرده اند. این نوع مهربانی به اندازه دنیایی ارزشمند است.
تشکر می کنم و آنها بلافاصله می روند.
شب که می خوابم باران تندی می گیرد. صبح که از خواب بیدار می شوم، پس از جمع کردن وسایل، از مدرسه خارج می شوم.
به مغازه روستا می روم که چسبیده به مدرسه است. روس ها هم به مغازه، «مغازین» می گویند. از خانم فروشنده تقاضای چند قرص نان می کنم و می گویم: «یا هاچو خلیپ» می گوید: «نداریم!»
مغازه را خوب که نگاه می کنم. متوجه می شوم نان لواش آنجا است. اشاره می کنم به آن و می گویم این را می خواهم. می خندد. یک بسته از آن نان ها را می دهد، البته قیمت نسبتا گرانی هم داشت.
روس ها هم به نان لواش،«لواش» می گویند و آن را برگرفته از زبان ارمنی می دانند. از روستا خارج می شوم و مسیرم را ادامه می دهم.
چند کیلومتر که از روستا خارج می شوم. کناری می ایستم تا نان را با عسلی که دارم بخورم. تازه اینجا متوجه می شوم که داخل نان، گوشت چرخکرده است. غذایی که مشابه آن را در ایران هم داریم. غذایی بسیار مقوی و خوشمزه است که به اندازه دو وعده کامل غذایی من شد. می فهمم چقدر این غذا را ارزان گرفته ام.
به شهر استوشکو Ostashkovنزدیک می شوم که کنار دریاچه بزرگی واقع شده است. در همان لحظه ورود به شهر باران شدیدی می گیرد و من به سایه بانی که در کناریکی از نگهبانی های شرکتی است پناه می برم تا باران بند بیاید.
پس از بند آمدن باران داخل شهر شروع می کنم به رکاب زدن. شهر مثل سایر شهرها آرام و کم سروصدا است.
اما هر چه به بخش مرکزی می روم، شلوغ و شلوغ تر می شود. کلیسای بسیار بزرگی توجه ام را به خود جلب می کنم. کلا بنای کلیساها همیشه بلندتر از بنا ساختمان های معمولی است. اما این کلیسا کاملا مشخص است که قدمتی بسیار کهن دارد.
قسمت انتهایی شهر به واسطه جاده باریکی به جزیره ای متصل می شود. به این قسمت از جزیره می روم. سواحلی هم برای شنا کردن دارد.
زیاد در اینجا نیستم و زود خارج می شوم. راه خروج کمی سردرگم می شوم ولی زود راه را پیدا می کنم.
از اینجا به بعد مسیرم به سمت غرب از کنار دریاچه است. جاده بسیار به هم ریخته و ویران است. از این رو اصلا نمی توانم سرعتی هم بگیرم. دیگر وقت پایان رکاب زدنم است و تمایلی برای رکاب زدن بیشتر هم ندارم.
یک جاده فرعی را در سمت راست می بینم و به همانجا می روم. در ابتدا که وارد می شوم سمت چپ مجموعه ای از کلبه های ویلایی را می بینم که گویی تازه کار ساخت و ساز آن را تمام کرده اند. یک نفر را در همان انتها می روم. به سمتش می روم تا اجازه چادر زدن شبانه را آنجا بگیرم. اما به آنجا که می رسم هرچه می گردم از وی خبری نمی شود که نمی شود.
تصمیم میگیرم جلوتر بروم تا جای دیگری را پیدا کنم. سمت راست یک خانه ویلایی را می بینم که دو نفر روبروی آن مشغول صحبت هستند. به نزد آنها می روم و پس از سلام کردن، از آنها می پرسم که آیا امکان چادر زدن در آنجا هست یا نه؟ با هم صحبت هایی می کنند و به من هم چیزی می گویند اصلا نمی فهمم چه می گویند؟ دوباره می پرسم: «نیِت ای دا» «آره یا نه» که یکی از آنها می خندد و به اشاره می گوید: «تو می توانی همین بالای خانه بخوابی وسایلت را هم با خودت بیار» تشکر می کنم به همراهشان می روم.
اتاق بزرگ به همراه تخت در اختیارم قرار می دهند. همه وسایلم را آنجا قرار می دهم. هنوز آنجا ننشسته ام که یکی از آنها می آید و می گوید بروم پایین برای صرف غذا. می گویم غذا خورده ام. اصرار می کنم که بروم و من هم می پذیرم.
در آشپزخانه هستند که دو نفر مهمان دیگر هم دارند. با آن ها به زبان بی زبانی می گویم و می خندم. تصاویر بهترین وسیله ارتباطی با آنها شده اند و دست و پا شکسته در خصوص خودم می گویم و سفرهایم.
غذا گوشت، سالاد و سیب زمینی سرخ کرده است.
یکی از آنها که خیلی مهربان تر است و بیشتر با من ارتباط دارد می گوید: « می دانی این گوشت چیست؟» اظهار بی اطلاعی می کنم. دستش را به نشانه شاخ بالای سرش می برد. متوجه می شوم که منظورش گوزن است. تصویری را از اینترنت پیدا می کنم و نشانش می دهم. سر را چندین بار به نشانه بله گفتن پایین می آورد و می گوید همان است.
این هم اولین تجربه گوشت گوزن خوردنم در سفر است.
مفصل پای صحبت های آن ها می نشینم. بعد دوش حسابی می گیرم و به اتاقم می روم و می خوابم.
صبح که بلند می شوم از ساشا خداحافظی می کنم و مسیرم را ادامه می دهم. پس از چندین کیلومتر به روستای کوچک و زیبایی می رسم. حدود ده کیلومتری را اشتباه رکاب زده ام و لی این از آن دست اشتباهاتی بود که بسیار دوست داشتم. می توانم بگویم از بهترین مناظری بودکه در این سفر دیدم
وقتی که برگشتم تا جاده اصلی را بیابم می فهم که جاده کاملا خاکی است.
جاده خاکی معمولا تداعی کننده یک چیز است، اینکه کمتر انسانی پا به وسیله امروزی به آنجا گذشته است، یعنی اینکه آن محیط هنوز آلوده ی تکنولوژی نشده است، یعنی بکر بودن و خالص بودن
و در اینجا بود که من به عمق زیبایی وارد شدم یعنی بهشت! هر چند که جاده پستی و بلندی هایی داشت، اما من چنان سرمست از این مناظر بی نهایت زیبا و منحصر به فرد شده بودم که خودم را فراموش کردم. کجا هستم و چه کاری می کنم. فقط رکاب می زدم و می رفتم. همه چیز گویا دست به دست هم داده بودند تا بهترین لحظات عمر مرا بیافرینند.
پس از حدود ۳۰ کیلومتر رکاب زدن به روستایی می رسم. روستایی که در مجموع چهار نفر را دیدم. دو نفر مرد که مشغول کار نجاری بر روی یک خانه بودند و دو پیرزن که در مزرعه کشاورزی مشغول کار بودند. آنجا مدتی ماندم هم استراحت کردم. هم لذت بردم، هم صحبت کردم و هم عکاسی کردم.
مسیر را که ادامه می دهم در انتها به شهری می رسم. به دنبال جایی برای استراحت هستم. از چند نفر می پرسم. بالاخره زن و مرد جوانی را می بینم. ولی در اینجا بیش از آنکه حواسم به جواب آدرس باشد،زیبایی خیره کننده دختر فکرم مشغول بود، با خودم می گفتم که حتی این طبیعت زیبا بر ظاهر افراد هم تاثیر گذاشته است.
کنار دریاچه می روم که چادر بزنم، اما آنقدر پشه هست که قیدش را می زنم. به شهر بر می گردم
آنقدر می گردم تا اینکه …

Last night I slept abandoned School in village. When I was sleeping, some of the boys came there and gave me some biscuits. I thank them and they went. Morning when I wake up, I went store of village and bought some foods for myself.
After several kilometers I got to ostashkov city. Ostashkov is a town and the administrative center of Ostashkovsky District in Tver Oblast, Russia, located on a peninsula at the southern shore of Lake Seliger. I don’t stayed there for more time. After this city I continued my way. The road was very bad but perspective very good. We should know this rule every time.
At evening I wanted to stay a place for resting and after that for sleeping. Therefore I went to a village near the lake. I asked tow person: “can I use tent here”. They don’t know English, so only speak Russia. I asked again in Russia? “Yes or no”
They smiled. One of them with sign language said me I can stay there in their room. I thanked then. There are very good man. In addition me they had two guest too. In their home I took a shower and ate dinner. For first time I ate deer meat there. After sleeping at night there, next day I woke up and continued my way.
Next day when I entered dirt road, I saw one the most beautiful sights in my life.