ایرانگردی خراسان رضوی کلات

دوچرخه سواری از خراسان رضوی به خراسان شمالی – شهر کلات و روستای قره سو – قسمت سوم

نزدیک ظهر است که شهر زاوین را به مقصد کلات ترک می کنم. فاصله بین زاوین تا کلات بیش از چهل کیلومتر نیست، از قضا آقای «فرهمند» رئیس میراث فرهنگی کلات، از دوستان سعید در لحظه حرکتم، در شهر زاوین است و قرار می شود که بعد از ظهر پس از رسیدن به کلات، دیداری با وی داشته باشم.
مسیر بین شهرهای «زاوین» تا «کلات» نیز به صورت تپه ماهورهایی تقریبا خشک و بی آب و علف است که بده بستان هایی دارد و فقط از حدود ۵ کیلومتر مانده به کلات روستاهایی دیده می شوند.
کوه دیواره مانندی از دور دیده می شود که مشخصا کلات در میان آن قرار گرفته است. برای رسیدن به کلات بایستی از سمت راست جاده از میانه تونلی عبور کرد و به آن رسید.
نم نم باران شروع به باریدن می کند.
طول تونل بیش از ۷۵۰ متر نیست. اما داخل تونل، گویی تونلی است دست کن و بیشتر برای عبور یک ماشین است! نیازمند بازسازی و نوسازی است. به آن سوی تونل که می رسم نم نم باران شدیدتر شده است.
شهر کلات به واقع با نام نادر عجیب شده است و کلات نادری هم به آن گفته می شود. کوه های اطراف این شهر همچون سد دفاعی محکم در مقابل یاغیان بوده اند.
ورود به شهر با عبور از پلی است که از روی رودخانه ای می گذرد.
در یکی از میادین این شهر، المان هایی از نوروز همچون عمو نوروز وجود دارد. پس از دقایقی رکاب زدن در خیابان اصلی شهر، به عمارت خورشید می رسم که به کاخ شهرت دارد.
آقای فرهمند را می بینم. ترتیب بازدیدم از کاخ را می دهد.

عدالت عابدینی
عمارت کاخ نادری

این کاخ، یک برج مقبره ای نیمه تمام است که بنای آن از گور تیمور در سمرقند گرفته شده است. از سه طبقه تشکیل شده است. سردابه ای متشکل از هشت فضای بهم پیوسته دارد که اکنون به موزه ای تبدیل شده است.
این سردابه به نیت مکان قبر نادر ساخته شده بود، که با توجه به قتل ناگهانی نادر و ناتمام ماندن بنا این امر محقق نشد.
طبقه دوم یا همکف از داخل یک گنبد بزرگ با ایوان هایی به سمت داخل در دو طبقه است. نقش و نگارهای زیبایی بر روی آن نقش بسته است. این طبقه بعدها به عنوان حاکم نشین کلات مورد استفاده قرار گرفت و از فضای سردابه یا همان زیرزمین به عنوان زندان موقت و حتی حمام استفاده می شده است.
حوض نسبتا طولانی که آب نماهایی در داخل آن تعبیه شده اند و از روبروی عمارت تا در خروجی عمارت کشیده شده است. درختان بلند چنار و گل های تزئین شده، جلوه ای ویژه به آن داده اند. در اطراف کاخ، مجسمه هایی از نادرشاه افشار هم وجود دارد. نادر شاهی که در ابتدای حکومتش با دشمنانی از ترکمنستان، ازبکستان، روس ها، عثمانیان و … روبرو بود ولی توانست آنها را شکست دهد و در پی افغانی های سرکش تا هندوستان برود و کوه نور و دریای نور را بیاورد.
در فاصله ای نه چندان دور از کاخ، مسجد کبود گنبد دیده می شود. بازدیدی از آن دارم. این مسجد چهار ایوانی به دلیل کاشی های گنبدی آن «کبود گنبد» نامیده می شود. گفته می شود در این مکان ابتدا آرامگاهی متعلق به دوره ایلخانی وجود داشته است.
زیبایی این مسجد بیشتر به کاشی های رنگارنگی است که در تزئینات آن به کار رفته است.
شهر کلات دیدنی هایی دیگری از جمله موزه «مردم شناسی»، «بند نادری»، «کتبیه نادری»، «برج ارغونشاه» دارد اما از آنجایی که فرصت اندک است و تمایلی به ماندن در شهر را ندارم، راهم را به نزدیک ترین روستا پیش می گیرم. پیشنهاد می شود به روستای آبگرم بروم.
اما از شهر که خارج می شوم، باز باران شدیدتر می شود. راه روستای قره سو هم مسیری است سربالایی. چاره ای نیست آسمان خودش را آماده می کند که به سمت تاریکی برود.

عدالت عابدینی

سربالایی نسبتا تندی تا روستای قره سو است اما چاره ای نیست باید که این مسیر را بروم. پس از حدود ۵کیلومتر به روستا می رسم که محصور در میان کوه های نسبتا بلند است.
اما وقتی به روستا می رسم، تازه می فهمم که این روستا اصلا دهیار ندارد و از اعضای شورا هم کسی نیست. گویی روستا بی صاحب رها شده باشد. می خواهم خانه ای را برای شب مانی کرایه کنم. در آن لحظه می بینم که یک خانواده پر جمعیت مسافر می آیند و تقاضای اتاق می کنند. ترجیح می دهم که به کلات باز گردم تا آن خانواده راحت بتوانند به آنجا بروند.
اما از طرفی مردم روستا دست بردار نیستند! گویی که شخصیتی را یافته اند که با مقامات کشوری در ارتباط باشد و شروع به در دل کردن می کنند که امکانات این روستا بسیار ضعیف است و به راستی که سخنانشان را می توانم تصدیق کنم . وضعیت کوچه پس کوچه ها به هم ریخته است. سنگ فرش های مناسبی در کوچه ها صورت نگرفته و مشکلات دیگری که مردم می گفتند.
از روستا خارج می شوم. باران تندتر شده است و آسمان به تاریکی می رود و شیب جاده به سمت پایین است. حس خوشایندی ندارم از بازگشتنم اما چاره ای هم ندارم.
در حال رکاب زدن هستم که جوان نسبتا هیکلی ایی را در کنار جاده می بینم. بلند فریاد می زنم: «مهمان نمی خوایی بیام خونتون؟ »
لبخندی می زند و فقط با ایماء و اشاره می گوید کنار جاده بایست تا من بیایم . از جاده به سمت پایین و رودخانه می رودو دیده نمی شود.
پس از مدتی می بینم که به سمت بالا آمد و با اشاره می گوید که به دنبالش بیام. گویا که نجات پیدا کردم
با دوچرخه کمی از حاشیه جاده به سمت بالا می روم. از آنجا راه باریکه ای به سمت پایین است که به تک خانه ای منتهی می شود. سگی مرتب پارس می کند. اما آن پسر ساکتش می کند.
می بینم که مادر آن پسر پایین با آرامش نگاه می کنم.
پس از رسیدن و سلام کردن، از او می پرسم آیا امکان شب مانی در اینجا وجود دارد. کمی تردید دارد. به او حق می دهم و به او می گویم فقط یک شب اینجا می خواهم بخوابم. به او می گویم می خواستم در روستا خانه را کرایه کنم که دیگر قسمت شد اینجا باشم و آن کرایه را همینجا پرداخت می کنم.
با تردید قبول می کنم. حق به او می دهم به یک ناشناس چگونه اطمینان کند.
اما گویا امروز وی داستان سفر من بود. به خانه دعوت می کند. به اتاق خودش و پسرش جواد می برد. به او می گویم نمی خواهم مزاحم شما باشم. من همان اتاق جدا را می خواهم. با مهربانی می گوید: «پسرم تو امشب مهمان هستی»
خانه دو اتاق دارد. خانه ای با دیواری کاهگلی وسقفی چوبی و رادیویی قدیمی آویزان بر تاغچه. نوه اش هم در گوشه ای اتاق خوابیده است. او در مشهد زندگی می کند، اما چند روز تعطیلات را به نزد مادربزرگ آمده است.

مادر تنها با پسر ناشنوایش «جواد» زندگی می کند.
از او زندگی اش می پرسم.
می گوید سه خواهر و دوبرادر داشته است که دو خواهر و یک برادر و شوهرش فوت کرده اند. همسرش هم چند سال پیش به رحمت خدا رفته است.
می گوید ۳ پسر از ۶ پسرش ناشنوا هستند ولی همگی آنها به جز جواد در شهر زندگی می کنند. جواد هم سه سالی در کار خیاطی و در مشهد بوده و در کارش مهارت داشته است. اما به خاطر مادر کار را رها می کند و با زندگی می کند.
مادر می گوید هر روز پس از نماز صبح بر می خیزد و تا ۸ شب به کارها دامداری و گهگاه به باغداری می پردازد.
آرزوی زیارت مکه و کربلا را دارد. همت وی برایم ستودنی است.

عدالت عابدینی

مادر آبگوشتی خوش عطر و خوشمزه آماده می کند. علی هم از خواب بیدار می شود و هم صحبت خوبی می شود برای من.
آن شب همراه کارهای مادر می شود. از گذشته می گوید با کارهایش همراه می شوم. آن شب برایم بسیار بیاد ماندنی بود.
فردا آن روز به همراه علی به سمت مجموعه آبشارها قره سو می رویم. آبشارهایی که همچون آبشارها زاوین در بین راه پلکانی را برای عبور و مرور راحت گذاشته اند. در مجموع هشت آبشار کوچک در مسیر میان کوه ها وجود دارد.