جهانگردی چین

سفرنامه چین – دوچرخه سواری از پکن به شانگهای – با مسلمانان چین – قسمت پنجم

دیشب در اتاق محل اقامتم، تلویزیون و چراغ های اتاق تا اول صبح روشن بودند. دلیلش را نفهمیدم!
پس از صرف صبحانه و خداحافظی از میزبان دیشبم، راهم را در میان انبوه مزارع ذرت، با صدای بلند جیرجیرک ها و پرندگان پیش می گیرم. در ابتدا جاده خلوت است. مردم با پای پیاده و سواره در حال رفتن به محل کارند. پس از چند کیلومتر رکاب زدن به جایی می رسم که باید به سمت چپ بپیچم. از آنجایی که از سه مسیر ماشین، دوچرخه، پیاده، مسیر پیاده را از نقشه انتخاب کرده ام، گاه با ماجراهای پیش بینی نشده ای مواجه می شوم.

به جاده خاکی باریکی وارد می شوم. مدت زمانی نسبتا طولانی ایی را تک و تنها در آنجا رکاب می زنم. فقط از روی نقشه متوجه رودخانه بزرگی آن سوی درختان در سمت راستم می شوم. به پلی بر روی رودخانه می رسم. از روی رودخانه عبور می کنم.
در آن سوی پل انواع تریلرها در جاده در حال ترددند. خودرو معمولی اصلا در جاده نمی بینم. خنده دار است یک دوچرخه در میان این همه تریلر. جاده کاملا گل آلود و در بعضی جاها آب مانده از باران در آن قابل مشاهده است. به سختی پیش می روم. بالاخره خودم را از این مخمصه دور می کنم.
به شهر خلوتی وارد می شوم. دستفروشان زیادی طبق معمول در خیابان اصلی شهر هستند. از آنجا خارج می شوم. پس از مدتی دوباره به جاده ای کاملا گل آلود وارد می شوم که این بار به ناچار چندین بار به داخل آب می زنم. یک بار چرخ دوچرخه و بار دیگر پاهایم کاملا در گل فرو می روند. خود غلط کرده را تدبیر نیست. کاملا گل آلود شده ام. اصلا حس خوبی ندارم. فقط منتظر معجزه ای هستم.
به یک چهار راه می رسم. اعصابم از این مسیر انتخابی خرد است. آخر این چه کار اشتباهی بود که کردم. خودم را آماده ی ادامه مسیر می کنم که تابلوی بزرگی را در ورودی یک شهر و در آن سوی خیابان می بینم. تقریبا اکثر شهرهای کوچک یک دروازه ورودی هستند.

عدالت عابدینی
ورودی روستا

با کمال تعجب بر روی آن تابلو می بینم که «بسم الله الرحمن الرحیم» نوشته شده است. وارد روستا می شوم. کسی را نمی بینم. فقط خانه هایی با رنگ های قهوه ای سوخته و شکل های یکسان قابل رویت هستند که سردر همه آنها آیه از قرآن نگاشته شده است. خانواده ای را می بینم که با خودروی شاسی بلندشان از خانه بیرون می آیند. از آنها دور می شوم ولی بلافاصله به سمت آنها باز می گردم. از پسر لاغر اندام عینکی که نزدیکم است می پرسم مردم این منطقه مسلمان هستند؟ جوابش مثبت است. آدرس مسجد روستا را می پرسم؟ گویی که آدم فضایی دیده باشد با هیجان درونی اش می گوید به دنبال ماشین آنها بروم. ماشین حرکت می کند و من هم در پی شان می روم.
به مسجد می رسیم. مرا به شخصی که در مسجد است معرفی می کنم . به اتفاق آن شخص مستقیم به نزد امام مسجد می رویم. استقبال گرمی می کند و مرا به دفتر کارش دعوت می کند. با آن کفش های گل آلود می گویم نمی توانم. اصرار دارد که اصلا مشکلی نیست. اما من توجهی نمی کنم و کفش هایم را در می آورم. بلافاصله برایم یک جفت دمپایی می آورد. صحبت مان گرم می گیرد و در حین صحبت شروع به پذیرایی می کند.
پس از صحبت های اولیه حمام را نشانم می دهد چیزی که به شدت دنبالش بودم. برای شستن دوچرخه هم جایی را معرفی می کند، یکی دیگر از خدمه مسجد با اشتیاق تمام به کمکم می آید.
اما جالب اینکه امام مسجد، کفش هایم را می آورد که خودش بشورد. هرکاری می کنم که از دستش بگیرم اصلا قبول نمی کند. با حوصله گل های آن را در می آورد و بعد آن را در داخل ماشین لباسشویی می اندازد. نمی دانم چه کنم از این همه محبتش!

اقوام مسلمان
از میان ۵۶ قوم و نژاد مختلف موجود در چین، ۱۰ قوم مسلمان هستند که جمعیت کل اقوام مسلمان از سوی دولت این کشور ۲۳ میلیون نفر اعلام شده، ولی برخی از آمار غیر رسمی تعداد مسلمانان را تا بیش از ۵۰ میلیون نفر ذکر کرده اند. اکثریت مسلمانان چین از مسلمانان ارتدوکس اهل سنت هستند. بسیاری از مردمان چین در قرن هشتم به عنوان برده در خانه های مسلمانان خدمت می کردند و سپس به اسلام گرویدند.

مذهب
اگر چه در این کشور مذهب رسمی وجود ندارد، ولی ادیان و آیین های «بودیسم»، «تائوئیسم»، «کنفوسیوس»، «اسلام» و «مسیحیت»، مذاهب به رسمیت شناخته چین به شما می روند.

اما بد نیست در اینجا که به مذهب اشاره شد به دو مکتب مهم و تاثیر گذار در جامعه چین یعنی کنفوسیوس و تائوئیسم نیز اشاره ای داشته باشم.

عدالت عابدینی
کنفسیوس

کنفوسیوس
در تاریخ چین هیچ کس به اندازه کنفوسیوس تاثیر گذار نبوده است. وی بنیانگذار مکتبی است که در بیش از دو هزار سال گذشته نه تنها سیاست و فرهنگ مردم این سرزمین را تحت تاثیر قرار داد، بلکه رفتار روزمره و فکر و اندیشه مردم این سرزمین را شکل داده است. به نحوی که برخی از دانشمندان خارجی، اندیشه و مکتب «کنفوسیوس» را به منزله مذهبی چینی تلقی کرده اند.
«کنفوسیوس» در سال ۵۵۱ پیش از میلاد به دنیا آمد و در سال ۴۷۹ پیش از میلاد نیز در گذشت. نام اصلی او «کونگ زی» بود و «کنفوسیوس» نامی است که غربی ها برای او برگزیدند. وی تمام عمر خود هیچ گاه مقام عالی دولتی نداشت، اما از نظر دانش سرآمد همه به شمار می رفت.
پروفسور اچ. جی. کریل درباره او می گوید: «او می بایست گذران زندگی اش را خودش تامین می کرد و به کارهای کم و بیش بی اهمیت دست می زد. می توانست تحصیل کند، اما به نظر می رسد که عمدتا خود آموزگار خویش بود. بی شک این تجربه ها او را از نزدیک با درد و رنج مردم معمولی آشنا کرد که باعث دلمشغولی عمیق او نسبت به آن ها شد.»
با آنکه کنفسیوس خواستار تغییر بود، اما فردی شورشی نبود که بخواهد با خشونت نظم کهنه را واژگون سازد. کنفسیوس فعالانه در پی دست یافتن به سمت عالی دولتی بود تا شاید از این طریق فرصت بهتری برای اشاعه عقایدش پیدا کند، اما هیچ گاه چنین سمتی به او پیشنهاد نشد.
آموزه های کنفسیوس اجتماعی بودند نه مذهبی. او هرگز ادعا نکرد از جانب خدا آمده یا حقیقت در انحصار اوست. از خود هیچ نوشته ای بر جا نگذاشت. اما پس از مرگش برخی از شاگردانش گفته های او را گردآوردند.
کنفسیوس بر این عقیده بود که در هر وضعیت متقابل، نقش یکی باید بر دیگری مقدم باشد، که از نظر کنفسیوس به معنای نقش مسلط فرمانروایان بر اتباع، شوهران بر همسران، و والدین بر فرزندان بود. اما اساس این روابط بر این فرض استوار بود که عضو مسلط یا عضو تابع با خیرخواهی و انصاف رفتار خواهد کرد. در عوض، وظیفه عضو تابع این بود که متقابلا با فرمانبرداری و وفاداری عمل کند.
گفته می شود که وی سه هزار شاگرد داشت که از میان آن ها چند نفر جزو دانشمندان جامعه آن روز بودند. اندیشه ها و گفتگوهای وی توسط شاگردانش در کتابی تحت عنوان «لون یو» جمع آوری و منتشر شده است. چینی ها اعتقاد دارند که با نیمی از کتاب «لون یو» می توان کشوری را اداره کرد.
کنفوسیوس شش رشته آموزشی را به شاگردانش تعملیم می داد که بعدها، این شش رشته، توسط تمامی سلسله ها و مراکز علمی و آموزشی چین به عنوان رشته های اصلی آموزشی برگزیده و تدریس می شد. این موضوعات عبارتند از: «ادبیات»، «موسیقی»، «تیراندازی»، «ارابه رانی»، «نویسندگی» و «ریاضیات».

عدالت عابدینی
تائوئیسم

تائوئیسم
بنیانگذار این مکتب «لائو دادن» است. وی در اواخر دوران سلسله «های» بهار و پاییز (۷۷۰ تا ۴۷۶ پیش از میلاد) در ایالت «چو» زندگی می کرد. «لائودان» یکی از کارکنان کتابخانه سلسله «جو» بود. به همین دلیل دانش و اطلاعات وی فراوان و فردی مشهور بود. وی معتقد بود که خوشبختی و بدبختی را می توان جا به جا کرد و تغییر کمی می تواند باعث تغییر کیفی هم بشود. وی می گفت، از مشکلات نترسید، از کم شروع کنید. حتما می توانید مشکلات را حل کنید و کارهای بزرگی را انجام دهید. وی مخالف جنگ بود و می گفت، بعد از جنگ قحطی ناشی از فقدان محصول فرا می رسد.
آموزگاران تائوئیست به پیروان خود توصیه می کردند که خود را تسلیم سِیر عالم کنند. این لزوما به معنای بی حرکت نشستن نبود(اگرچه برخی از تائوئیست ها چنین نیز می کردند)، بلکه بی اعتنایی نسبت به فشارهای اجتماعی بود. خوشبختی در دست کشیدن از تلاش برای ثروت، قدرت، و منزلت اجتماعی نهفته بود.
در امور حکومتی،، تائوئیست ها دیدگاهی درست مقابل دیدگاه کنفسیوس داشتند. در حال که کنفسیسوس از مردمان نیک سرشت می خواست که وارد کارهای حکومتی شوند تا آن را بهتر سازند، تائوئیست ها از حکومت کناره می گرفتند و قانون طبیعی نظام عالم بیش تر مورد نظرشان بود تا اقتدار انسانی. تائوئیست ها عقیده داشتند که اگر قرار است حکومتی وجود داشته باشد، پس بهترین حکومت حکومتی است که تسلطش به حداقل برسد. بسیاری از تائوئیست ها گوشه نشین شدند و جدا از جامعه زندگی می کردند.
***
چند نفر دیگر از روستاییان به استقبالم می آیند. این روستا حدود ۵۰۰۰ نفر جمعیت مسلمان دارد. خیابان آسفالت بتونی دارد. ساخت خانه ها به ۲۰ سال پیش بر می گردد اما نشانی از قدیمی بودن آنها نیست.

عدالت عابدینی
میزبانم تصویری از جوانی اش را نشانم می دهد

پیرمردی هم می آید و مرا با خودش می برد تا در روستا به گشت و گذار بپردازیم. ۶۸ سال سن دارد اما اصلا چهره اش این را نشان نمی دهد، لبخند شیرینی همیشه بر لبانش است. تا مرا به مردمان روستا معرفی می کند، بلافاصله می خواهند با من تصویری داشته باشند در کشور چین به «ایران»، «ییلان» می گویند.

عدالت عابدینی
در خانه

پیرمرد مرا به خانه شان می برد. همسرش خیلی خوشحال است از آمدنم. بلافاصله برایم میوه می آورد و بعد یک غذا چینی که به آن «باوزی» می گویند که خمیری است که در داخل آن انوع سبزیجات، گوشت و پیاز وجود دارد و آن را معمولا کاملا گرم می خورند.

عدالت عابدینی
هندوانه شیرین که در آن گرما واقعا می چسبید
عدالت عابدینی
غذای باووزی

 

علاوه بر آن آب مرغ با تکه های گوشت می آورند که اصلا هیچگونه ادویه و نمکی در داخل آن استفاده نشده است. بر عکس باوزی، اصلا از این غذا خوشم نمی آید.
خانم خانه، اصرار دارد که شب را آنجا باشم. از وی تشکر می کنم و می گویم از آنجایی که دوچرخه ام در مسجد است و می خواهم صبح زود حرکت کنم امکان ماندنم در آنجا نیست.

عدالت عابدینی
نمایی از خانه میزبانم

در یک طرف اتاق تلویزیون روشن است. خانم خواننده ای می خواند. دیگران هم تشویقش می کنند. جالب اینکه آنقدر که مردم در تلویزیون پوشیده هستند، در فضای بیرون اینگونه نیستند.

عدالت عابدینی
گربه ای بازیگوش

گویا دیش ماهواره تنظیماتش به هم خورده است. یکی از همسایگان به کمک پیرمرد می آید. من هم به قدم زدن در حیاط بزرگ خانه می پردازم. انگار که جزئی از این خانواده شده ام. حیوانات خانگی از جوجه و مرغ گرفته تا گربه مشغول بازی هستند.

عدالت عابدینی
کباب چینی

باز به خیابان اصلی روستا می رویم. جالب اینکه در اینجا انواع کباب ها به سبک خودمان در سیخ های نسبتا کوچک به فروش می رسند. میوه فروش هم در حاشیه خیابان زیاد است.

عدالت عابدینی
مردی که مدیر مدرسه بود

به ورزشگاه روستا می رویم که در کنار مدرسه ای واقع شده است. در حین بازگشت پیرمرد با مردی که با دوچرخه ای کاملا ساده آمده، هم صحبت می شود. به من می گوید این فرد مدیر مدرسه است. اصلا برایم باور کردنی نبود.
با خانه که باز می گردیم می بینم که همسر آن مرد، شام مفصل تری را آماده کرده است. پس از صرف شام و تشکر از آنها به مسجد باز می گردیم.
از آنجایی که معمولا به اشخاصی که در طول سفر لطفی کرده اند، هدیه ای به صورت پوستر از عکس هایم را می دهم. یکی از آنها را به پیرمرد می دهم. جالب اینکه امام جماعت هم پس از چند ساعت در قبال آن یک خطی را خودش به عربی نوشته برایم به عنوان هدیه می دهد. خواندنش سخت بود، ولی رمز گشایی اش برایم لذتی داشت.

رمزگشایی این نوشته واقعا برایم لذت بخش بود