ایرانگردی خراسان شمالی فاروج

دوچرخه سواری از خراسان رضوی به خراسان شمالی – منطقه حفاظت شده تندوره – روستای دربند اسفجیر – روستای کوران ترکیه – قسمت هشتم

یکی از لذت های سفر با دوچرخه، خود را سپردن در معرض مشکلات و سختی ها و حوادث غیر مترقبه است. اینکه در این نوع سفر می فهمی که همه این رویدادها و حوادث غیر مترقبه، قابل پیش بینی نیستند و تو بایستی که خود را آماده چنین حوادثی کنی. اینها همه عصاره ای از زندگی هستند، آنچه را که در دراز مدت باید بیاموزی، درکوتاه مدت خواهی آموخت و و مهم تر از همه اینکه خواهی آموخت که اگر صبور در مقابل این حوادث باشی به نتایج بسیار ارزشمند و قابل توجهی دست خواهی یافت. همانگونه که مصداق آن را در زندگی می توانی ببینی. این بار از این تجربه ام خواهم گفت.
با پایان یافتن بازدیدم از مناطق زیبا و تاریخی، «قزقان دره» و «بندیان درگز»، راهم را به سمت شهر «قوچان» یعنی جنوب ادامه می دهم. جاده ای که از آن عبور می کنم نزدیک «پارک ملی تندوره» و در میان کوهستان هاست.

عدالت عابدینی
پارک ملی تندوره

پارک ملی تندوره؛ میزبان حیات وحش منحصر به فرد
این پارک در سال ۱۳۵۳ ایجاد شده است که قبلا عنوان «پارک وحش تندوره» را داشته است. جالب اینکه از ۷ گونه گربه سانان ایران، ۵ گونه از آن ها در این منطقه زندگی می کنند. پارک ملی تندوره، میزبان بیشترین جمعیت پلنگ ها در خاورمیانه است؛ انواع دیگری از حیوانات، پرندگان و خزندگان نیز در این منطقه زندگی می کنند.
پوشش گیاهی منطقه هم پوششی است متفاوت. دامنه‌ کوه‌های بلند به ویژه بلندی‌های میانی پارک و کوهپایه‌ها و شیب‌های بر آفتاب، پوشیده از درمنه و همراه با انواع گونه‌های علفی است.

عدالت عابدینی
سوسمار -پارک ملی تندوره

به ارتفاعات کوه هزار مسجد نزدیک می شم. جاده با شیب ملایم به سمت بالا می رود. با سرعت پایین پیش می روم. اما همین سرعت پایین و قرار گرفتن در محدوده پارک، موجبات شنفتن صدای چهچهه ی پرندگان و رویت برخی از خزندگان می شود. حس غیرقابل توصیفی از حرکت در این مسیر دارم.
کامیونتی کنار جاده می ایستد. پلاک ماشین نشان می دهد که همشهری و هم زبان است. گویی احساس کرده است که از این بالا رفتن خیلی معذب هستم. رو به من می کند و می گوید دوچرخه را سوار ماشین کن تا «قوچان» یا حداقل بالای گردنه با هم برویم. تشکر می کنم. می گویم این طور راحت تر هستم. به این سادگی ها نمی خواهد حرفم را قبول کنم. با صحبت بسیار به او می فهمانم که یکی از لذت های اصلی سفرم، بالا رفتن از همین ارتفاعات است. چرا که هر بالا رفتنی بالاخره یک پایین آمدنی هم دارد و در این بالا رفتن ها و سختی ها، تجربیات ارزشمندی به طور غیرمستقیم نصیب آدمی می شود.

عدالت عابدینی
گردنه مسیر درگز به قوچان

سرش را با تعجب تکانی می دهد و پس از خداحافظی هر کدام راه خودمان را ادامه می دهیم. مسیر سخت تر و نفس گیرتر می شود، اما در کل حس خوبی دارم. از ظهر گذشته که به بالای گردنه یعنی ارتفاع ۲۱۵۰ متری می رسم. پس از آن حرکت دوچرخه کاملا به سمت پایین است.

 

ورود به خراسان شمالی
پس از عبور از کوه های نسبتا بلند به زمین های هموار می رسم که فقط تپه ماهورهایی را در آنجا می توان دید. حدود سی کیلومتر مانده به قوچان، تابلویی، مسیر روستای «رهورد» را نشان می دهد که جاده ای است به سمت راست و شمال غربی قوچان. همان مسیر را ادامه می دهم. به استان خراسان شمالی وارد می شوم. سبزه زارها، به هنگام غروب در این مسیر، منظره ی بسیار چشم نوازی را شکل داده اند. شیب جاده هم به سمت پایین است. روستای رهورد را که ادامه می دهم همچنان روستاهایی در مسیر است. کسانی که در بین راه می بینم توصیه شان به دیدن روستای «اسفجیر» است، اما در کل می گویند روستاهای این منطقه همه زیبا هستند.

 

عدالت عابدینی
روستای در بند اسفجیر

روستای اسفجیر
به روستای «اسفجیر» می رسم؛ روستایی در دامنه و پوشیده از انواع درختان و رودخانه ای در میان آن. از میان رودخانه می گذرم تا به مرکز روستا می رسم. اما از شانسم، هیچ کدام از مسئولین روستایی یا کسی که بتواند راهنمای خوبی در خصوص روستا باشد را پیدا نمی کنم. به ناچار از روستا خارج می شوم. به روستای «دربند اسفجیر» می روم که در همان نزدیکی هاست.

آنجا هم مسئولین روستا نبودند. این هم از آن بد بیاری های سفر است که وقت غروب جایی مناسبی را نمی توانم پیدا کنم. قصد خروج از روستا را دارم که آقای «مهدی خندان» را می بینم که هم چون نام فامیلی اش مردی است خندان. اصرار دارد که آن شب را مهمانش باشد. می پذیرم. در تهران زندگی می کند، اما چند وقتی است که به روستا مهاجرت کرده است. به خانه می رویم. همسرش بلافاصله شامی را مهیا می کند. ولی آن شب مهمان دیگری به خانه شان می آید به نام آقای رمضانی.

عدالت عابدینی
آقای رمضانی و فرزندش از روستای در بند اسفجیر

اما این بار آقای رمضانی دست بردار نیست و اصرار می کند که شب را برای شب مانی به خانه شان بروم. آنقدر اصرار دارد که قبول می کنم. اما از طرفی آقای خندان هم می گوید: «صبح دوباره به اینجا بیا!» در اوج بدبیاری این هم می شود مجموعه اتفاقات خوب.
آقای رمضانی هم خانه ای دارد بزرگ و باصفا. چند سالی است که ازتهران به اینجا آمده است. از ناخوشی های روزگار می گوید و اینکه چطور سر از اینجا در آورده است. با اینکه شام خورده ام باز اصرار دارد که شام برایم بیاورد. اما به التماس می گویم که اصلا جایی در شکم ندارم ولی با این حال از میوه و تنقلات غافل نمی شود. شب هم مرتب می پرسد چیزی کم و کسری ندارم.
فردای آن روز هم با ماشین خودش می برد و دیدنی های روستا را نشانم می دهد . آقای خندان می آید و باز اصرار می کند که به خانه شان بروم ولی می گویم که دیگر باید به مقصد بعدی بروم و فرصتم اندک است.

به توصیه وی به سمت روستای «کوران ترکیه» می روم که پس از روستای «کوران کردیه» است. فاصله این روستاها بسیار اندک است. به وقت ظهر به روستا کوران ترکیه می رسم. نام این روستا خودش انگیزه مهمی می شود برای رفتنم.

عدالت عابدینی
آقای محمد رحیم مقدسی – روستای کوران ترکیه

در آنجا با آقای «محمد رحیم مقدسی» آشنا می شوم که از اعضای شورا است و مغازه ای هم دارد. بسیار مهربان و دوست داشتنی است. ایشان وقتی با نوع کارم آشنا می شود، پیشنهاد می کند که یکی از اقوامشان که فرهنگی است در جمع مان حضور داشته باشد تا کمک حال برنامه ام باشد و این می شود که با آقای «محمد رضا حکیمی» تماس می گیرد و او هم به جمع مان اضافه می شود.

عدالت عابدینی
آقای محمد رضا حکیمی – روستای کوران ترکیه

و چقدر پر انرژی بودند این دو نفر و با حوصله و دقت تمام به تک تک سوالاتم پاسخ می دهند. خوشحال بودند که با این سوالاتم، آنها هم سفری به گذشته داشته اند.

عدالت عابدینی
طبیعت روستای کوران ترکیه

روستای کوران ترکیه
روستای «کوران ترکیه» با قدمتی بیش از ۸۰۰ سال و ارتفاع ۱۳۵۰ متر در ۲۲ کیلومتری شهر «فاروج» قرار دارد. دو وجه تسمیه برای نام آن وجود دارد: یکی به علت وجود تپه باستانی گوراب که در گذر زمان به کوران تغییر عنوان داده است و دیگر به علت وجود آب زیاد در منطقه، انباشت آب به وجود آمده و یا به اصلاح گورآب شکل گرفته که در گذر زمان به کوران تغییر عنوان داده است.
به علت هوای سرد کوهستانی میوه هایی همچون «گیلاس»، «آلبالو»، «گردو»، «آلوچه»، «زردآلو» در این منطقه پرورش می یابند. از دل همین محصولات، سوغاتی هایی همچون «گردو»، «انواع مرباها»، «ترشیجات»، «آلبالو»، «کره»، «ماست»، «پنیر» و «روغن حیوانی» وجود دارد. علاوه بر این، مردم به کار دامداری و زراعت گندم و جو نیز مشغول هستند.
همان طور که از عنوان روستا بر می آید، زبان مردمان این منطقه ترکی است. غذاهای محلی متنوعی از جمله «سُمسومه» (بیشتر برای فصل سرما) «کاچی»، «دوغ گرم»، «فتیر مَسکه»، «آش محلی» و «کله جوش» دارند.
جالب اینکه در گذشته مردم قصه هایی چون «شنگول و منگول»، «خاله پیریک»، «بِرگَوَی» برا ی خود داشتند. برخی از مهترین بازی های آنها عبارت بودند از «گَبرگندومک»، «خرک بازی»، «کمربند بازی»، «توله توله»، «بورکو آلدی قاشدی» (کلاهو گرفت و در رفت) بوده است که متاسفانه این ها هم به دست فراموشی سپرده شده اند.

مراسم کوسه گردی
در مواقع کم بارندگی مراسمی جالبی داشتند که به آن «کوسم کوسم» می گفتند. مراسم به این شکل بوده است که کودکی که پدر یا مادر و یا هر دو را نداشت، به عبارتی صغیر بوده است، طی مراسمی پیراهنش را در می آوردند و آن را از ناحیه کمر می بستند. بعد آدمکی را با نام کوسم درست می کردند و آنها را در کوچه ها حرکت می دادند و می گفتند:
کوسم کوسم یارنلر….. هفته هفته بارانلر
کوسم که بده(یعنی کوسم ما که بی پدر و مادر است) هفته هفته لمیاد(یعنی برف و باران می آید و جاری می شود).
در این هنگام به کودک هدیه و یا کادویی می دادند و پس از آن مقداری آب می پاشیدند، به این نیت که باران ببارد.
البته این برنامه یک نوع کارناوال شادی هم بوده است. مشابه این برنامه را سال ها قبل در روستای «چمروم» ساوه به شکلی دیگر دیده بودم که قبل از آغاز سال نو و توسط چوپانان که خود را به صورت زن و مرد در می آوردند، در جلوی منزل یکی از خوانین اجرا می شد.

برخی باورها در هنگام عروسی
مراسم عروسی این روستا طبیعتا شباهت هایی با عروسی کل منطقه دارد، اما در اینجا نکاتی را علاوه بر شب صلاح و مشورت و تقسیم کارها شنیدم که جالب بودند. به برخی از آنها اشاره می کنم.

– وقتی که عروس را از خانه شان به سمت منزل داماد می بردند، پسری را بر پشت اسب سوار می کردند به این نیت که اولین فرزندشان پسر باشد. چرا که پسر در آن زمان ها نقش مهمی در تولیدات کشاورزی داشت.
– اناری که توسط داماد از بالای سر عروس به سمت میهمانان و جوانان پرت می شد، معمولا جهتش به سمت قبله و یا حرم امام رضا بوده است.
– یک نفر را مسئول دم اسب می کردند که کسی به آن گره نزند. چرا که عقیده بر این داشتند که اگر این کار انجام شود گره به کار عروس می افتد و کارها خراب می شود.
– قسمت سوراخ جلوی پنجه رکاب اسبی را که عروس سوار بر آن می شد می پوشاندند که سنگی به داخل آن نرود و وجود سنگ را در داخل رکاب خوش یمن نمی دانستند.

مراسمی متفاوت در ایام چهارشنبه
در چهارشنبه آخر سال در این روستا مراسمی متفاوت بر گزار می شده است. در این روز یک نفر روی زمین دو چاله ایجاد می کرد که از کانالی به یکدیگر متصل بودند. پس از آن زنانی که مشکلاتی داشتند به آنجا می آمدند و از یکی از چاله ها وارد و از چاله ای دیگر خارج می شدند. نخی را در همان زیر می بریدند و زیر خاک پنهان می کردند. به این نیت که هر چه درد و بلا است از آن ها دور شود و در آخر به کسی که این چاله ها را ایجاد کرده بود به رسم تشکر هدیه ای می دادند.

عدالت عابدینی
بهنام مقدسی – روستای کوران ترکیه

بعد از این صحبت ها و خوردن ناهار، بعد از ظهر به همراه بهنام فرزند آقای مقدسی به روستا و اطرافش می رویم و از برخی دیدنی های روستا تصویر برداری می کنم.

شب را به خانه آقای حکیمی دعوت هستیم که در قسمت دیگری از روستا است؛ خانه ای دارد با دو بافت سنتی و مدرن. مصر است که این بافت سنتی کاملا حفظ کند؛ کاری ارزشمند و ستودنی.
در آنجا آقای مقدسی که زمانی راننده مینی بوس بوده است از آمدن اولین ماشین ها به روستا و خاطرات خودش می گوید. در ابتدا نیسان وارد می شود.  با خنده ادامه می دهد، بعد اتوبوس دماغدار می آید که با صندلی های آهنی که داشت آدم ها را با گوسفند و مرغ و … را با هم جابجا می کرد. از شیطنتهایش می گویدکه زمانی که بچه ای بوده به اتفاق دیگر دوستانش در انتظار آمدنی مینی بوس پشت درختی می ایستادند. زمانی که مینی بوس می آمد خودشان را از نردبان پشت مینی بوس آویزان می کردند. در آخر خودش هم می شود راننده مینی بوس.
و یکی از خاطرات بسیار بامزه اش که کلی خنده ما را به همراه داشت این بود که یک زمانی آنقدر مسافران مینی بوس زیاد می شود که در بین راه یکی از آنها می افتد ولی کسی متوجه نمی شود الا خودش. بر می گردد و آن مسافر نگون بخت را سوار می کند.
شب پس از صرف شام به همراه آقای مقدسی و بهنام با پای پیاده باز می گردیم که در سکوت شب صدای جیرجیرک ها حس قشنگی به آدم می دهد. هوا هم کاملا مطبوع است. می توانم این پیاده روی یکی از لذت بخش ترین پیاده روی هایم بود.
و چقدر آقای مقدسی علاقمند به درخت و گل و گیاه بودند و به آنها اهمیت می داد و چه نظم او داشت . . .