تاجیکستان جهانگردی

دوچرخه سواری در تاجیکستان – شهر ورزاب؛ منطقه ییلاقی دوشنبه – قسمت ششم

 

 

به هنگام خداحافظی با علی، فقط به هم نگاه می کنیم و کلی می خندیم. فقط می خندیم و بس.
خیلی خوشحالم که چنین دوستی عمیق و خوبی حتی در این موقعیت بین من و او شکل گرفته است. علی از آن روز به بعد تقریبا هر روز با من در تماس است و پیگیر اینکه برایم هیچ جایی مشکلی پیش نیاید.
از آنجا می خواهم به سمت شهر دوشنبه باز گردم. علی هم می گوید: « احتمالا امشب شهر دوشنبه ام. اگر شب به آنجا رسیدی همدیگر را ملاقات می کنیم»
با توجه به اینکه ساعت یازده ظهر است و فاصله شهر «سربند» تا «دوشنبه» حدود صد و ده کیلومتر می باشد، احتمالا رسیدنم را به شهر دوشنبه خیلی ضعیف می دانم. اما با این حال به وی می گویم که اگر به شهر دوشنبه رسیدم، حتما با او در تماس خواهم بود.
گرمای تابستانی زیادتر شده است. از علی خداحافظی می کنم و سوار بر دوچرخه راهم را پیش می گیرم. هنوز سی چهل کیلومتری از شهر دور نشده ام. ماشین شاسی بلندی را می بینم که جلویم توقف می کند. پس از اینکه راننده و کنار دستی اش می فهمند ایرانی هستم به فارسی شروع به صحبت می کنند. در آخر یکی از آنها مبلغی پول به من می دهد. می خندم و می گویم این پول برای چیست؟
می گویند ما می خواستیم تو را مهمان کنیم ولی چون مسیرمان خیلی دور است، این را می دهیم تا از خودت پذیرایی کنی. هر کاری می کنم که پول را بر گردانم، اصلا قبول نمی کنند؟ آخر هم گاز ماشین را می گیرند و می روند و من می مانم و پول ها.
حرکتم را که ادامه می دهم در ابتدای به یک مغازه می روم. با مقداری از آن پول دو بطری نوشابه خانواده می خرم. شاید باورش سخت باشد من که اصلا نوشابه خور نیستم چرا این قدر نوشابه؟
نوشابه با این که مضر است اما از آنجایی که بدن به شدت نیازمند قند است و نوشابه هم مواد قندی خوبی دارد، در سفر بی خیال این ممنوعیت می شوم.
از چندین روستا در بین مسیرم عبور می کنم و کم کم جاده شیب ملایم به سمت بالا پیدا می کند. وضعیت جاده افتضاح است. نه گارد ریلی است و نه خطوط سفید راهنما و نه چراغی! رانندگی در طول شب در این جاده واقعا خطرناک است.
پس از مدت زمان نسبتا طولانی به بالای گردنه می رسم. از اینجا به بعد است که دوچرخه حسابی جان می گیرد و به سمت پایین حرکت می کند. آسمان رو به تاریکی است. چراغ های دوچرخه به خوبی جاده را نشان نمی دهند.
هم سرعت بالایی دارم و هم جاده کم نور است. مانده ام چگونه مسیر را ادامه بدهم. خوشبختانه در همین پایین آمدن ها یک کامیون را می بینم که درست هم سرعت دوچرخه من است و همه چراغ هایش روشن است.
پس با احتیاط پشت کامیون حرکت می کنم. دیگر راحت می توانم مسیرم را ادامه دهم. مسیر سرپایینی خیلی بیشتر از تصوراتم است.
در کمال تعجب، در حدود ساعت هفت غروب، به شهر دوشنبه می رسم. خودم را به ایستگاه اتوبوسی می رسانم. در همانجا علی با من تماس می گیرد و می گوید خودم را به «رستوران راحت» برسانم.
در اینجا اتفاق جالبی برایم می افتد. در ایستگاه اتوبوس از شخصی نشانی رستوران را می گیرم. وقتی شروع به حرکت می کنم، اتوبوسی کنارم نگه می دارد و شاگرد شوفر می گوید با دوچرخه داخل اتوبوس بیایم.
تشکر می کنم و با خنده می گویم تا آنجا رکاب می زنم. عادتم است. ولی مگر آنها رهایم می کنند. می گویند راه طولانی است و تو باید داخل اتوبوس بیایی. مانده ام چه بگویم!؟
شاگرد به زور وادارم می کند که با دوچرخه وارد اتوبوس شوم. خودم خنده ام می گیرم. با دوچرخه داخل اتوبوس!
اولین بار است که با دوچرخه وارد اتوبوس می شوم.
تا مردم مرا می بینند دعوت می کنند که مهمان آنها شوم. تشکر می کنم و می گویم جایی دیگر قرار دارم.
مسیر واقعا هم طولانی بود. بالاخره به مقصد و آخرین ایستگاه اتوبوس می رسیم که درست نزدیک رستوران است. از اتوبوس پیاده می شوم.
به رستوران راحت می روم. علی را خیلی زود پیدا می کنم. سفارش شام مفصلی را می دهد. پس از شام با علی خداحافظی می کنم و علی به علت قرار کاری که دارد به دنبال کارش می رود. از او خداحافظی می کنم و به سمت هاستلی می روم که روز اول در آنجا اقامت داشتم. بعدها می فهمم که رستوران راحت از بهترین رستوران های تاجیکستان بوده است.
صبح روز بعد حرکتم را به سمت شمال دوشنبه آغاز می کنم.
از اینجا به بعد دیگر مسیر سربالایی است. وضعیت جاده ها خیلی بهتر از بخش جنوبی است و هوا هم نسبتا خنک تر شده است.
رودخانه «ورزاب» در سمت چپ جاده است و اسم آن منطقه هم به «ورزاب» شهرت دارد که جزء ییلاقات شهر دوشنبه است. بسیاری از اهالی دوشنبه روزهای تعطیل هفته را به اینجا می آیند و برخی هم آنجا ویلای دائمی برای خود دارند.
در آنجا زیاد توقف نمی کنم. اندکی که از آنجا دور می شوم کنار رودخانه زیر آلاچیق هایی محلی را برای استراحتم انتخاب می کنم.
پس از اندکی خواب و استراحت، راهم را پیش می گیرم که کلا سربالایی است. پس از حدود هفت هشت کیلومتر زدن در سمت راست پمپ بنزینی را می بینم. در آنجا می ایستم تا کمی آب خوردن برای خود تهیه کنم. پیرمردی به نزدم می آید و طرح رفاقت با من می ریزد. وقتی می فهمد ایرانی هستم می گوید چند کیلومتر جلوتر یک تونل ایرانی ها است که خودش هم در آنجا کار می کرده است.
صحبت مان گرم شده است که به طور کاملا اتفاق نگاهی به خورجین های دوچرخه می کنم. یکهو متوجه می شوم که اصلا خورجین مربوط کیسه خواب و چادرم نیست.
شوک بدی به من وارد می شود. صحبت ها را ناتمام می کنم و پس از خداحافظی از پیرمرد بلافاصله مسیر آمده را باز می گردم. با خودم فکر می کنم اگر خورجین در جاده افتاده باشد صدایش را می شنیدم و یا حداقل خودروهای پشت سرم بوق می زدند. تنها چیزی که به ذهنم خطور می کند این است که خورجین در همان جایی که استراحت می کردم افتاده است. البته این هم احتمال بود.
با سرعت شیب جاده را به سمت پایین می آیم. اما خاطرم نیست کجا ایستاده بودم. تنها آلاچیق یادم است. بالاخره پس از چندین کیلومتر رکاب زدن به آنجا می رسم. خوشبختانه حدسم درست بود و فهمیدم در یک تغییر ارتقاع که سعی داشتم با دوچرخه به سمت بالا بیایم. خورجین افتاده است.
خوشحال آن را بر می دارم و راه آمده را باز ادامه می دهم.

 

 I was in Sarband city of Tajikestan in south of it for two days. I had some problems with police of there, but fortunately it was solved. Then I continue my way to Dushanbeh in north of this city at noon. Distance of these two city was about 110 kilo meters. Roads in north of dushanbeh isn’t good at all. I was in Dushanbeh at night. Ali Sadeghi my Persian friend invited me to Rahat restaurant in city. This restaurant is one the best restaurants in Tajikestan. Next day I started my trip to north of city. Roads are very nice in this part of country. In started to enter to middle of high mountains. Weather was very good. After 20 kilometers I arrived to Varzab ditrict. Varzob is located on the left (east) bank of the Varzob River, about 20 km north of Dushanbe. Most of Dushanbeh’s people come to here in vocation especially in summer. It was a good place to relax.