تاجیکستان جهانگردی

دوچرخه سواری در تاجیکستان – در میان کوه های بلند و ورود به شهر عینی – قسمت هفتم

 

در حالیکه آسمان رو به تاریکی می رود، من و دوچرخه در میان کوه های بلند در حال حرکتیم. با توجه به کوهستانی بودن منطقه و نبود زمین هموار برای چادر زدن، به دنبال جای مناسبی هستم. چند  پلیس راه کنار جاده می بینم.  از آنها سراغ محلی برای استراحت را می گیرم.  روستایی را معرفی می کنند که چند کیلومتر جلوتر و بعد از ترازو(عوارضی) است. می گویند امکان استراحت در مسجد  آن روستا وجود دارد.

آسمان کاملا تاریک شده است. بالاخره به عوارضی می رسم. کامیون های زیادی در آنجا به انتظار عبور  هستند. در ایام تابستان تردد خودروهای سنگین در طول روز به منظور جلوگیری از آسیب آسفالت جاده ها، ممنوع است. از چند نفر، آدرس روستا را می گیرم. روستای «هوشیار» کمی جلوتر و درست سمت راست جاده در دامنه کوه است. به ابتدای روستا که می رسم از دوچرخه پیاده می شوم و از آنجا راهم را به سمت بالا پیش می گیرم. مسیر خاکی است و جوی آبی از وسط جاده می گذرد. گویا همه اهالی روستا به خانه رفته اند.

به مسجد می رسم. داخل آن می شوم. حیاط وسیعی دارد با سکوی نسبتا بزرگی برای نمازگزاران در همان حیاط و درختان میوه.
به شخصی که آنجاست می گویم: «امشب می خواهم مسجد بمانم». می گوید: «اشکالی ندارد. ولی با این حال با امام آنجا هماهنگی انجام بده که تا ساعتی دیگر می آید».

حدود نیم ساعتی به انتظار می مانم. بالاخره وقت نماز می شود. امام و نمازگزاران می آیند. با امام برای اقامتم صحبت می کنم. می گوید: «هیچ اشکالی ندارد، بعد از نماز جماعت می توانی بمانی.»

در حین اینکه نماز خوانده می شود، چشمانم به درخت پر از گلابی ایی می افتد که در حیاط مسجد است، عجیب وسوسه می شوم.

نماز تمام می شود. اما پس از تمام شدن نماز، امام رو به من می کند و بلند می گوید: «پایین روستا آشخانه (قهوه خانه) است، تو می توانی شب در آنجا استراحت کنی.» از این حرکت او واقعا متعجب می شوم. تاکنون سابقه نداشته است در چندین سال سفرم، کسی این چنین برخوردی آن هم در مسجد با من بکند. هیچ نمی گویم.  جوان نمازگزاری که گویا متوجه ناراحتی ام شده به نزدم می آید و  می گوید: «بالاخره امام هم معذوریت هایی دارد». با ناراحتی می گویم: «اولا که آشخانه را خودم هم دیده بودم و اگر قرار بود آنجا بمانم، همان اول به آنجا می رفتم. دوم اینکه  چرا این حرف را   همان اول به من نزد!؟» با خود می گویم شاید آن عالم فهمیده که چشم بد به آن گلابی ها داشته ام.

جوان می خو اهد  مرا از ناراحتی در بیاورد، می گوید خودم مهمان هستم وگرنه خانه می بردم. تشکر می کنم و به سمت آشخانه می روم. او هم همراهیم می کند. هر چه اصرار می کنم که برگردد، قبول نمی کند. با هم به آشخانه می رسیم. به شخصی که مسئول آنجاست سفارشم را می کند.

آشخانه مغازه بزرگی است در کنار ترازو (عوارضی) که چندین تخت و نیمکت در آن قرار گرفته اند و بیشتر رانندگان ماشین های سنگین آنجا می آیند. غذایی می خورند و استراحتی می کنند و سپس مسیر را ادامه می دهند. مسئول آنجا نیمکتی را برای استراحت می دهد. دوچرخه را به گوشه ای می گذارم و خودم را آماده خواب می کنم.

صدای بلند تلویزیون، بوی تند بنزین و گازوئیل، رفت و آمدهای مکرر اعصابم را به هم می ریزند. ده دقیقه از دراز کشیدنم نمی گذرد که بلند می شوم. وسایلم را جمع می کنم که از آنجا خارج شوم. یکی از اهداف سفرم، به دست آوردن آرامش  و دوری از این هیاهوهاست. از طرفی من،  چادر و کیسه خواب دارم نیازی به این مکان ها ندارم.

مسئول آشخانه با ناراحتی به نزدم می آید  و می گوید:«کجا می خواهی بروی؟» می گویم: «برای خوابیدن جایی در همین نزدیکی ها می روم و چادر می زنم». می گوید: «اینجا بین دره است و مکان مسطحی برای چادر زدن نمی توانی پیدا کنی.»

می گویم پیدا می کنم. جی پی اس موبایل را روشن می کنم. بالاخره پس از چند دقیقه جستجو، در آن طرف رودخانه، زمین نسبتا مسطحی را پیدا می کنم.

می گوید تا آنجا همراهیم کند. فقط تشکر می کنم. به آرامی با دوچرخه به پلی می رسم که راه به آن سمت رودخانه دارد. جاده خاکی  است. هیچ کس در آنجا نیست. تاریکی مطلق است.  پرنده پر نمی زند. پس از مدتی جستجو جای مناسبی را در کنار یک کانکس پیدا می کنم. سریع چادر را برپا می کنم. آنقدر خسته هستم که سریع به خواب می روم. من  هیچ وقت در چادر دچار بد خوابی نمی شوم و بهترین خواب ها را همانجا دارم. مخصوصا در این زمان که صدای خروشان رودخانه را هم می شنوم.

***
شب آنقدر به خواب سنگین رفته ام که صبح ساعت ۷ از خواب بر می خیزم. من که معمولا با طلوع خورشید  دیگر خواب از سرم می پرد.

مسیری که امروز قصد حرکت در آن دارم کلا سر بالایی است. سرعت دوچرخه بسیار پایین است به طوری که در هر ساعت ۵ کیلومتر بیشتر نمی توانم طی کنم. اما همین تغییر ارتفاع، وضعت بهتر آب و هوای را در پی دارد. هوا خنک تر می شود و پر طراوت تر. کوه های بلند با برف ها انباشته بر آن، چشمانم را می نوازند و خستگی از تنم می ربایند.

 بالاخره به تونل «ایرانی ها» یا تونل «استقلال» می رسم. طول این تونل به ۵ کیلومتر می رسد و ۵ سالی است که از ساخت آن می گذرد. احساس غرور می کنم وقتی پرچم ایران را در ورودی آن می بینم. علاوه بر این، ایرانی ها در سدسازی این کشور هم بسیار فعال هستند.
تقریبا ۵۰ درصد مساحت یخچال های آسیای مرکزی در سرزمین تاجیکستان است. تعداد یخچال های کوهستان های تاجیکستان بیش از ۸ هزار عدد می باشد. این کشور یکی از منابع غنی آب را در آسیای مرکزی دارد. چشمه سارهای زیادی در کوهستانها است و آب خنک به وفور در آنجا یافت می شود.

به انتهای تونل می رسم. از اینجا به بعد دیگر به سرپایینی می افتم. دوچرخه با سرعت پیش می رود و پیچ و خم های متعددی را از میان کوهساران طی می کنم.

به روستایی می رسم که جاده از میان آن عبور می کند و سمت چپ آن رودخانه ای در جریان است. خانه های این منطقه شباهت نسبی با روستاهای ایران دارند. خانه های روستایی در اینجا بزرگ و بیشتر به صورت شیروانی هستند.
دیگر توان رکاب زدن ندارم. به یک آشخانه می رسم. پیرمردی صاحب آنجاست. سراغ جایی برای استراحت را می گیرم. تازه می فهمم کلیددار مسجدی است که درست روبرو در آن سمت خیابان است. پیرمرد مهربان و دوست داشتنی است. در مسجد اتاقی را در اختیارم قرار می دهد که ویژه میهمانان در راه مانده است.
پس از اینکه دوچرخه و وسایل را در آنجا می گذارم. به آشخانه باز می گردم. تخت های سنتی به طور منظم در داخل آن چیده شده اند. سفارش غذا می دهم . می گوید آش (پلو) است و شوربا. شوربا را ترجیح می دهم. شوربایی همچون دیزی خودمان با سالاد و هندوانه و پیاز.
بعد از این همه سربالایی رفتن و رکاب زدن طولانی این چنین غذایی واقعا می چسبد.

Sky was becoming dark. I was cycling in between of mountains of Tajikestan.  Because of high mountains I can’t find flat place for camping. I saw two police in my way and asked them about camping. They said you have to go about 6 kilo meters and you can see a village in your route. I arrived there. Finally, I found a flat place near the river and use my tent for camping. The sound of the river was best sound that I can hear that time. Because of good sleeping I wake up late. I started cycling to up. My speed was very low and it I was about 5 kilo meters per hour. I arrived to 2660 up to see levels. There was a Persian tunnel there that its length was 5 kilo meters. After that I went to down. This country has one of the richest sources of water in Central Asia. There are many springs in the mountains and cool water is abundantly found there. I went down the high speed. High mountains and white clothes were very beautiful for me. Finally, I arrived a village the rout passed between of it. One old man showed me a mosque for sleeping. I ate very delicious food in traditional restaurant that old man was owner of it