تاجیکستان تاجیکستان جهانگردی

دوچرخه سواری در تاجیکستان – در میان دو گردنه – قسمت هشتم

 

هفت صبح از خواب بر می خیزم. کلید مسجد را به همان پیرمردی که صاحب آشخانه است می دهم. اصرار دارد پس از صرف صبحانه حرکت کنم. اشتها نداشتن را بهانه حرکت می کنم.
مابین دو گردنه ای مهم، حد فاصل شهرهای «دوشنبه» به «خجند» هستم. حرکت به سمت پایین ترین سطح بین دو گردنه است. هر چند رکاب زدن در این شرایط آسان است، اما، در مرحله بعد سربالایی شدیدتری هم است.
جاده باریک تر می شود و صخره های بلند تر بیشتر نمایان می شوند. رودخانه هم در سمت چپ جاده واقع شده است که آب آن با من در رقابت است.
در این  چند روز، نکته های جالبی از زندگی مردم این دیار فهمیدم:

  •  بسیار به استفاده از دندان طلا علاقمند هستند.
  •  چایی را دم نکرده می نوشند و به هنگام تعارف ابتدا می پرسند چای سیاه می خوری یا کبود! و آنرا حتما در پیاله می خورند نه استکان.
  •  در بعضی جاها حبه های قند آنقدر بزرگ است که در دهان جا نمی گیرد باید که در استکان بریزی و حل کنی و بخوری.
  •   وضع سرویس های بهداشتی تا حالا که اصلا مناسب نبوده و خیلی ابتدایی است.
  •  به شدت مهمان نواز هستند و  بسیار گرم ارتباط می گیرند
  •   در این کشور اصلا چک و سفته ای در کار نیست.

پس از حدود سی کیلومتر رکاب زدن به شهر «عینی» می رسم؛ شهری سرسبز و آباد! این شهر مرکز منطقه عینی در استان سغد است. باغ های میوه متعددی را در بین راه می بینم. این منطقه از ییلاقات «دوشنبه» و «خجند» است و دارای آب و هوایی خنک و چشمه سارهای سرد و گوارا است. بعید نیست که وجه تسمیه آن برگرفته از همین چشمه ها باشد.
در حین عبور از شهر، نوجوانان دستفروش برای فروش محصولاتشان، به سمتم  هجوم می آورند. یکی از آنها سیب سبز و ترش مزه، داخل کیسه های پلاستیکی دارد. به اندازه نیازم خرید می کنم.

هسته  زردآلوهای بسته به نخ هم جالب توجه هستند.   به این صورت که نخی را از میان پنج عدد هسته زردآلو و سپس یک برگه زردآلو عبور داده و این کار را برای چندین مرتبه تکرار می کنند.

شهر کوچک است و به زودی از آن خارج می شوم. مسافت اندکی را به سمت پایین می روم تا به پلی می رسم که بر روی رودخانه زرافشان واقع شده است و از آنجا به بعد مسیرم به سمت بالا آغاز می شود.

 رودخانه  زرافشان از شرق تاجیکستان به سمت جنوب شرق ازبکستان جریان دارد و مسافتی در حدود ۸۰۰ کیلومتر را طی می کند . نام رودخانه متشکل از دو واژه «زر» و «افشان» و به معنای «افشاننده  زر» است  و اشاره‌ای به اهمیت رود زرافشان در آبیاری منطقه دارد.
بیش از ۹۰۰ رودخانه در تاجیکستان وجود دارند که بزرگترین آنها «زرافشان»، «سیردریا»، «آمودریا»، «کافرنهان» و نیز رودخانه های «وخش» و «پنج»  می باشند که از کوه های بلند سرچشمه می گیرند و از آبهای یخچال های سنتی تغذیه می شوند.

از رودخانه که فاصله می گیرم و به سمت بالا می روم، چند کودک را می بینم که مشتاقانه به سمتم می آیند. فرصت را مغتنم می شمارم تا با آنها هم صحبت شوم. خودشان را «امام محمد» و «امام موسی» معرفی می کنند.
پیشوند«امام» در بسیاری از اسامی تاجیکی دیده می شود از جمله این بچه ها و رئیس جمهور این کشور امام علی رحمان.
یکی  از آنها اصرار فراوان دارد برای سوار شدن دوچرخه و به انواع ترفندها از جمله دادن پول به من متوسل می شود. اما دوستش می گوید: «دروغ می گوید او این پول را ندارد.» حرکات آنها برایم بامزه است، به هر کدام شکلاتی می دهم که عوض دوچرخه سوار نشدنشان را بکند. شاید روزی خود آنها هم دوچرخه سوار شدند و طعم شیرین آن را چشیدند.
از آنها کمی که دور می شوم، زنی را که گویا مادر یکی از آنهاست می بینم. با داد وفریاد به سمتشان می آید که وسط خیابان چه می کنند؟ فکر کنم کتکی هم می خورند. ولی خب مادر هم از سردلسوزی این کار را می کند.

  پس از مدتی رکاب زدن به سمت بالا، سمت راست جاده در پایه کوه، درختان زردآلو را می بینم که با میوه هایش به من چشمک می زنند. زیر سایه یکی از آنها می نشینم. میوه های زردآلو زیادی بر روی زمین ریخته اند که اصلا صاحبی ندارند. یکی از آنها را از سرکنجکاوی بر می دارم. طعمش آنقدر خوشمزه و شیرین است که آنجا حسابی از خودم پذیرایی می کنم.
پس از مدتی استراحت، دوچرخه سواریم را ادامه می دهم.

در ادامه راه، «میرزا ولی» مرد ۶۰ ساله ای را در سمت چپ جاده با همسر و خواهرش می بینم.  به رغم سن اش، خیلی جوان تر نشان می دهد. اهل خجند هست. به اتفاق خانواده در حال سفر به شهر دوشنبه است. مرا دعوت می کند که به جمع شان بپیوندم و هندوانه یا «تربز» را با هم بخوریم و از مهیمان نوازی شان می گوید. به توضیح مثلی بین خودشان می پردازد که حتی اگر مویزی هم داشته باشند، آن را بین چهل نفر تقسیم می کنند ولی تک خوری نمی کنند.
وقتی می فهمند مجرد هستم، خیلی تعجب می کنند. در تاجیکستان سن ازدواج  پایین است و اصلا تجرد در سن بالا برای آنها قابل قبول نیست. خانم ها   دست به کار می شوند. می گویند دختر مناسب در شهر خجند می توانی برای خودت پیدا کنی و حتما هم همراهت خواهد بود.  فقط می خندم ولی گویا آنها در این موضوع خیلی  جدی هستند.
از آنجایی که می بینند به فرهنگ و هنر علاقمند هستند، پیشنهاد می دهند که در شهر خجند به چایخانه «ادبیان» حتما بروم، شاعران و نویسندگان در ساعات مشخصی در آنجا حضور پیدا می کنند.
پس از خداحافظی از آنها، راهم را ادامه می دهم. میهمان نوازی یکی از اصلی ترین ویژگی ها ی مشترک ایرانی ها و تاجیکی ها است، مثل علی که در این چند روز مرتب با من در تماس هست و می گوید اگر مشکلی داشتم حتما با او در تماس باشم. کم کم خودم را از سرسبزی عینی دور می کنم و به سمت ارتفاعات پیش می روم. هر چه بالاتر می روم، شیب جاده هم زیادتر می شود. خسته ام. چاره ای جز رفتن نیست. اما این سربالایی ها همیشه یک سرپایینی هم دارند و ابدی نیستند.

I arrived to Ainy city that is located between two high mountains of Tajikestan in north of Dushanbeh. There was Zeravshan River near to it. Its name, “spreader of gold” in Persian, refers to the presence of gold-bearing sands in the upper reaches of the river. To the ancient Greeks it was known as the Polytimetus. It was also formerly known as Sughd River. There was low population in this city. When I passed this city, my movement was up. I saw to children who closed to me. One of them insisted me to ride a bike. But I said him I don’t have place for him. I said them some jokes and gave them some chocolate. After that I continued my way. I saw very beautiful perspective in my way. There were many apricot gardens there. I tasted some of them in some places. I saw Mr Vili mirza with his wife and sister there. They were going to Dushanbeh from Khoujand. They invited me for watermelon and I accepted that. They spoke about their hospitality and we said to each other some jokes.