تاجیکستان جهانگردی روستای شهرستان

دوچرخه سواری در تاجیکستان – ورود به روستایی که «شهرستان» بود – قسمت نهم

سرعتم آنقدر پایین است که از ۵ کیلومتر در ساعت بالاتر نمی رود. پس از سربالایی ها و عبور از چندین پیچ و خم بالاخره به بالای گردنه می رسم.حسابی به نفس نفس افتاده ام. خسته ام. توان حرکت ندارم. ساعت حدود پنج و نیم بعد از ظهر است. کارگرانی در این قسمت جاده مشغول روکش جاده هستند.
وارد تونل دیگری می شوم که به تونل چینی ها معروف است، چرا که این تونل ساخت چینی ها است. این تونل در ارتفاع ۲۷۵۰ متری واقع شده است. طول آن به ۵۲۵۰ مترمی رسد و تفاوت چندانی با تونل ایرانی ها ندارد. تنها تفاوت آن دارا بودن نور مناسب تر و فقدان جوی آب در حاشیه تونل است.
در دو طرف تونل، نگهبانانی هستند که وظیفه حراست از آن را بر عهده دارند. از آنجایی که این جاده تنها راه مواصلاتی بین «دوشنبه» و «خجند» از جنوب به شمال است و این کشور هزینه زیادی هم برای این تونل ها صرف کرده است، وجود نگهبانانی برای آن خیلی غیرمنطقی به نظر نمی رسد.
هوای داخل تونل بسیار خنک است، طوری که احساس سرما هم در آن می کنم.

پس از خروج از تونل، با منظره ای کاملا متفاوتی روبرو می شوم. پوشش گیاهی این منطقه بیشتر درختان «کاج» و «بلوط» است. از این جا به بعد دیگر فقط سرپایینی است. دوچرخه و من بسیار شادیم. از میان دره ها، کنار جوی های روان آب ، گندم زار و چمنزارها می گذاریم. بوی گندم زارها حس بسیار خوبی به من دست می دهد؛ گندم زارهایی که در جاهایی سرسبز هستند و در جاهای دیگر زرد
دام ها و حیوانات را به چرا می بینم، چوپانانی که از پی آنها هستند و خانه های شیروانی بزرگ روستایی که به طور پراکنده ساخته شده اند و دهقانانی که بر روی زمین های کشاورزی مشغول کارند.
دوست ندارم این صحنه نمایش را را رها کنم و برای لحظه ای هم که شده برای عکاسی بایستم.
دیگر عبور از میان کوه ها به لحظات پایانی خود می رسد و وارد دشت های پهناور می شوم.
روستایی را می بینم با نام کوروش و این نام خود یک ریشه تاریخی دارد.
دیگر باید جایی را برای استراحت پیدا کنم. به طور اتفاقی مهمانخانه ای را کنار جاده می بینم. بدم نمی آید یک شب هم در آنجا استراحت کنم. اما وقتی امکانات آنجا را با قیمتش می بینم، مناسب نمی دانم. چرا که فقط جایی برای خوابیدن دارد؛ نه دوش حمامی دارد و نه غذایی!
وقتی که در این محیط زیبا، امکان چادر زدن است، چه نیاز به رفتن به چنین مکانی با حداقل امکانات است.
باز کمی جلوتر می روم تا به روستایی می رسم به نام روستای «شهرستان». روستا سمت چپ جاده است.
اما قبل از آن، دو نفر که کنار خودروشان هستند، در خصوص فاصله این روستا تا شهر بعدی یعنی «استروشن» می پرسم. یکی از آنها فاصله خیلی کمتری را می گوید. به وی می گویم اشتباه می کنی جی پی اس فاصله خیلی بیشتر از این را نشان می دهد. ولی گویا او اصرار دارد که درست می گوید. دقت که می کنم بوی گند الکل دهانش را می فهمم. دیگر هیچ نمی گویم، می گویم حرف تو درست است!
در ورودی روستا با شخص جوانی آشنا می شوم که خودش را «شوکت» معرفی می کند که گویی از زمین های کشاورزی شان باز می گردد. از وی سوال می کنم که در کدام قسمت روستا می توانم چادر بزنم.
با تعجب می گوید: «چرا چادر؟ الان زنگ می زنم برادرم می آید به دنبالت». می گویم: «نمی خواهم مزاحم شوم» ولی مگر قبول می کند.
پس از مدتی برادرش «سراج الدین» با ماشین بنز می آید. تعجب می کنم بنز آن هم در روستا! برادرش با مهربانی هر چه تمام تر سلام و احوالپرسی می کند و می گوید به دنبالم بیا!
جاده کاملا خاکی است. با حرکت ماشین گرد و خاکی هم به پا می خیزد. خانه فاصله زیادی ندارد و خیلی زود به آنجا می رسیم. سراج الدین می گوید اول دوچرخه را به داخل حیاط ببر، من هم ماشین را می آورم.
داخل می شوم، سمت راست، حیاط بزرگ با انواع سبزیجات و درختان را می بینم و در سمت چپ چندین اتاق پی در پی در کنار هم. سراج الدین مرا به پدر ومادرش معرفی می کند. آنها هم خوشامدگویی می کنند و به اتاق اول در سمت چپ هدایتم می کنند. اتاق بزرگ و گلیمی بر روی زمین، پهن است. هنوز مدت زمانی زیادی نمی گذرد که سفره را آماده می کنند و کاملا آن را پر می کنند. پدر هم می آید.

تاجیکی ها عادت دارند، علاوه بر غذایی که می گذارند، هندوانه،شکلات و بیسکویت و … هم داخل سفره هم می گذارند که آن را کاملا پر کنند.

غذای اصلی غذایی است با نام «منتو» Manto؛ غذایی شبیه لانزانیا اما با روغن حیوانی که بوی بسیار مطبوعی به آن داده است. چایی هم با قوری که طبق معمول به راه است.
پدر و سراج الدین با دست شروع به خوردن می کنند من هم برای اینکه از قافله عقب نیوفتدم همین کار را می کنم و بی خیال قاشق می شوم.
پس از صرف غذا، سراج الدن از خودش می گوید که در کار تعمیر موبایل است. علاقه ای برای تصویر گرفتن از خودش ندارد و آن را مخالف عقاید مذهبی اش می داند. تنها عکس را برای کارت شناسایی و گذرنامه می گیرد و نه برای خودش.
در اینجا از یکی دیگر از قوانین خوب «امام علی رحمان» رئیس جمهور این کشور اطلاع پیدا می کند که مردم این کشور را از پوشیدن لباس های غربی منع کرده است و گفته زمانی که خودمان لباس های وطنی با رنگ های متنوع داریم چرا از لباس غربی استفاده کنیم که  قرابتی با فرهنگ ما هم ندارند.
سراج الدین برای خواب می پرسد: «حیاط می خوابی یا داخل اتاق؟» فضای باز را ترجیح می دهم. در کنار باغچه، تختی به راه است. جای خواب را آماده می کنند و لحاف بسیار ضخیمی را هم به رویم می کشند. خودم خنده ام می گیرد کم مانده زیر آن گم شوم.
آن قدر خسته ام که نمی فهمم کی خوابم برد.
صبح به سروصدای اهالی خانه از خواب بر می خیزم. ساعت پنج و نیم صبح همه بیدار هستند و هر کسی به کاری مشغول است. از دیگر خصلت های بسیار مثبت تاجیکی ها همین صبح زود بیدار شدنشان است. اصلا در این مدت، مردمی را ندیدم که دیر وقت از خواب بیدار شوند و این به نظرم از نقاط قوت اصلی آنهاست.
پس از صرف صبحانه، سراج الدین پیشنهاد می دهد که به شنبه بازار برویم. مادر هم همراهی ما می کنم.

پس از طی مسافتی به جایی می رسیم که جمعیت انبوهی اول صبح در آنجا حضور دارند. برخی فروشنده هستند و برخی خریدار.

سراج الدین به مغازه می رود و من هم به گشت و گذار در آن جا می پردازم. در حین اینکه با دوچرخه حرکت می کنم و کار عکاسی انجام می دهم، خانم میانسالی را می بینم که می گوید: « از من هم تصویر بگیر» با تعجب می پرسم: «اشکالی ندارد؟». معمولا زن ها از تصویر گرفتن متواری هستند.

اما وی خیلی هم استقبال می کنم. به او می گویم به یک شرط عکس می اندازم که دوچرخه را اینجا بگذارم و بروم عکاسی کنم و باز گردم. با خوشحالی می گوید: قبول است. معامله خوبی بود. پز خودش را به دوستانش نشان می دهم. چنان با غرور می نشیند که لحظه ای حسرت او را می خورم.
با خیال راحت می روم و عکاسی ام را انجام می دهم. لباس های سنتی زنان و مردان بیش از هر چیزی برایم نمود دارند. در حین عکاسی شخصی را می بینم که خودش را پلیس معرفی می کنم؛ مردی بلند قد با لباس نظامی. از ممنوعیت عکاسی در اینجا می گوید. نمی دانم این ممنوعیت برای چیست!؟ وقتی کمی با وی صحبت می کنم، رفیق هم می شود. می گوید: « دیگر هیچ اشکالی ندارد، دعوت به چایی هم می کند» تشکر می کنم و می گویم: «فرصت ندارم، همین که اجازه می دهی کافی است.»
پس از آنکه کارم تمام می شود، به نزد همان خانم باز می گردم. تشکر می کنم و راهم را ادامه می دهم.

After a few days cycling in the pamir heights, I moved down. I saw very beautiful perspectives with vast plains, Livestock in graving and people who was working in farms. After a few kilo meters, I arrived to village that’s name was “Shahrestan”. I got to know with Seraj o din.  He was very kindly man and invited me to his house. When we arrived to house, his parents welcome me. House was very big. Some rooms were in left part and very big yard with different kinds of flowers and vegetables in the right part. They invited me to first room. After sitting, they gave me very delicious food that’s name was “manto”

Next days we went to “Shanbeh” Bazar that people gathered there to sell their products and some others buy those.  I can say most of women dressed up colorful clothes and some of men use traditional hat. One police man saw me and said me: “photography is forbidden here, but after speaking with him, he invited me for tea and said me you can take photo here.