استروشن تاجیکستان جهانگردی

دوچرخه سواری در تاجیکستان – شهر استروشن؛ شهر شبلی و افشین و چاقوهای خوش ساخت – قسمت دهم

 

حوالی ظهر به شهر تاریخی «استروشن» می رسم.
شهر استروشن، یکی از قدیمی ترین شهرهای تاجیکستان هست. این شهر، در زمان هخامنشیان با هدف مقابله با بیانگردان شمال آسیای میانه ساخته شده بود و در گذشته نام هایی همچون «کورشکده»، «اوراتپه» و «استروشنه» داشته است.
«شبلی» مشهور که در ادبیات «فریدالدین عطار نیشابوری» و «سعدی» دیده می شود، همچنین «افشین» دشمن «بابک خرم دین» زاده این شهر بودند . در این شهر بنیاد زبان و ادبیات فارسی تاجیک وجود دارد.
طبق اطلاعاتی قبلی ام، می دانستم که بازار آهنگران این شهر معروف است. پس از عبور از یک خیابان اصلی، میدانی شلوغ و پرازدحام پیش رویم می بینم. از دوچرخه پیاده می شوم و یک نگاهی سرسری به اطراف می اندازم.
حیف است که به این بازار آمده باشم و بازدیدی از آن نداشته باشم. صدای هیاهوی جمعیت و پتک است که به گوش می رسد. مردمی را می بینم که هر یک به کاری مشغولند؛ یکی فروشنده است و یکی خریدار و آن دیگری تماشاگر.
شوروی ها در زمانی که بر این کشور سلطه داشتند از آن به عنوان بهره کشی استفاده می کردند. اگر گاز و آلومنیوم بوده، خودشان می بردند و به آنها فراورده می دادند. تاجیکی ها اجازه تولید، در زمینه منابع طبیعی را نداشتند و نمی توانستند صنایع تبدیلی داشته باشند، مگر اینکه شوروی ها این اجازه را به آنها می دادند.
بعد از سال ۱۹۹۱ تا ۱۹۹۷ که درگیر جنگ داخلی بودند، اقتصاد این کشور خوابید و کار خاصی انجام نشد. اما بعد از آن، این کشور سعی کرد بر روی پای خودش بایستد. اقتصاد خوبی نسبت به گذشته دارد مهم ترین صنایع تاجیکی ها آلومنیوم است و بعد پنبه و میوه و خشکبار و منسوجات که جایگاه خودش را در منطقه پیدا می کند.

حین بازدید، جوان نسبتا لاغر و بلند قامتی را می بینم که به سمتم می آید. به انگلیسی خودش را «فرخ» معرفی می کند. وقت بیکاری اش را در مغازه دایی اش مشغول کار می شود. با اینکه می فهمد ایرانی ام، باز دوست دارد به انگلیسی با من صحبت کند. سال اول مترجمی زبان را در دانشگاه «خجند» می خواند. پسر خوش استعداد و زرنگی به نظر می آید.
فرصت را مغتنم می شمارم تا دوچرخه را آنجا بگذارم و شروع به تصویربرداری و عکاسی از آن منطقه کنم. اما فرخ می گوید: «نیم ساعتی اینجا باش تا پسردایی ام بیاید و بعد با هم برویم به گشت و گذار داخل شهر و دیدنی های شهر را نشانم دهد.»
قبول می کنم. زنگ به پسردایی اش می زند تا زودتر بیاید. پسر دایی اش، خیلی زودتر می آید. دوچرخه را آنجا می گذاریم و می رویم.
کلا مردم برخورد خوبی با خارجی ها دارند. هنوز چند قدمی راه نرفته ایم که شخص مغازه داری که در آشخانه است ما را صدا می زند. با فرخ آشناست. از او درباره من می پرسد. وقتی می فهمد ایرانی هستم، بلافاصله برای من کاسه برنجی آماده می کند.
می خندم و تشکر می کنم. می گویم نمی خواهم مزاحم شوم. البته کمی هم احساس گرسنگی می کنم. بشقاب را می گیرم و به داخل مغازه می روم و از خودم حسابی پذیرایی می کنم.
پس از صرف غذا، می آیم سروقت سر آشپز! وقتی از او در خصوص غذاها سوال می کنم، چند نفر دیگر که آنجا کار می کنند، او را در پاسخ دادن به من یاری می دهند.

در این بازار، کباب های بسیار پرگوشت و خوشمزه ای به فروش می رسند و به وفور می توان این غذاها را دید. بوی کباب حسابی در بازار پیچیده است.
هرجایی که می رویم یا مغازه است و یا در حاشیه خیابان کلی دستفروش نشسته و محصولاتشان را به فروش می رسانند. جای خالی اصلا نمی توان پیدا کرد.

بازار آهنگرهای این شهر که به روش سنتی فعالیت می کند، شهره منطقه است

چاقوهای استروشنی بسیار مشهور هستند، به طوری که برخی از اعراب ترجیح می‌دهند هنگام عید قربان حتماً از چاقوی استروشنی استفاده کنند.

متاسفانه وضعیت فروش مواد غذایی در بیشتر مناطق تاجیکستان نامناسب هست. مواد غذایی و لبنی همچون گوشت قرمز، ماهی، کباب و کیک خامه ای، ساعت ها در زیر آفتاب گرم بدون هیچگونه سردکننده ای به فروش می رسند.

پس از بازدید از بازار، به سمت مهمترین اثر تاریخی شهر می رویم. برای رفتن به آنجا دیگر سوار تاکسی می شویم. این مکان تاریخی «مُغ تپه» نام دارد که زمانی آتشکده بزرگی بوده و بر روی تپه ای ساخته شده است.
نام «مغ» که بر روی این تپه است، ارتباطش را با ادیان ایرانی پیش از زرتشت نشان می‌دهد. در سال ۲۰۰۳ ، روی این تپه باستانی، یک قلعه ساختند برای برگزاری جشن های ۲۵۰۰ ساله. البته قلعه که نیست؛ فقط ورودی قلعه است و در داخل آن چیزی وجود ندارد. اما کارهایی برای بازسازی آن در حال انجام است. از بالای این تپه، چشم‌انداز شهر کاملا آشکار است.
تا بعد از ظهر، بازدیدم از بخشی از دیدنی های شهر به پایان می رسد. جاهای دیگری هم وجود دارد، اما از آنجایی که صبح زود از خواب بیدار شده ام و دیروز هم خیلی رکاب زده ام، دوست دارم برم و جایی را فقط برای استراحت پیدا کنم و بخوابم.
از فرخ خداحافظی می کنم. اما او می گوید خودش را به هر جایی که من باشم می رساند تا با هم بشیم. به او می گویم مشخص نیست که شب کجا باشم، شاید چادر بخوابم. خیلی علاقه دارد که تجربه چادر خوابی را داشته باشد.
سوار بر دوچرخه از شهر خارج می شوم . پس از مدتی رکاب زدن، جایی را سمت چپ جاده می بینم که گویی باغ است. به سمت آن می روم. استخر بزرگی را در میانه آن می بینم، همان چیزی که به دنبالش بودم.
سریع زیر سایه درختی می روم، و همانجا دراز می کشم که بخوابم. در همین حین مردی که گویا کارگر آنجاست به سمتم می آید. تا می فهمد می خواهم بخوابم به فرزندش می گوید هر چه زودتر برایم متکا و تشک بیاورند.
می خندم و میگویم به این شرایط عادت دارم. می گوید این طور اصلا نمی شود. مقاومتی نمی کنم.
تا تشک را پهن می کنم به خواب می روم. پس از ساعتی از خواب بلند می شود. آن مرد برایم میوه و چایی می آورد. بچه ها هم به شنا و شیطنت مشغولند.
پس از کمی صحبت، از آنها تشکر می کنم و راهم را ادامه می دهم.
چندین روستا را در کنار جاده طی می کنم تا به روستای «دهموی» می رسم. بیشتر مردم این مناطق یعنی شمال تاجیکستان، ازبک هستند. از آنجایی که به فرخ قول داده بودم، هر جا که خواستم استراحت کنم با وی تماس می گیرم، پس بنا بر قولم، تماس می گیرم. او هم می گوید با اولین سواری خودش را می رساند.
همانطور که ایستاده ام، زنانی را در آن سوی جاده می بینم که از جایی به سمت پایین می روند و چیزی را با خود از آنجا بالا می آورند.
برایم جالب بود که آنجا چه می کنند. از سرکنجکاوی به آن جا می روم. متوجه می شوم که آنها برای تهیه آب منزل،به چشمه ها مراجعه می کنند. همان اتفاقی که خیلی سال های خیلی دور در کشور ما بود و خیلی ها دختر مورد علاقه ی خود را همانجا پیدا می کردند.
پس از مدتی، فرخ می رسد. پیشنهاد اولیه او این است که به یکی از خانه های روستایی برویم و با اطمینان خاطر می گوید این کار را انجام خواهد داد. اما خودم با توجه به شرایط مساعد منطقه، بیشتر نظرم بر چادر زدن در میان مزارع کشاورزی است.
به روستا وارد می شویم. من کناری می ایستم ببینم فرخ چه می کند. درب دو منزل را می زند و با آنها صحبت می کند. جایی را پیدا نمی کند. به سومین نفر که می رسد او هم می گوید فعلا امکانش نیست اما شما می توانید به چایخانه که این نزدیکی ها است بروید.
به فرخ می گویم بهتر است همین کار را بکنیم، اگر آنجا مناسب نبود، چادر می زنیم. از کنار جاده، صحبت کنان، پیاده مسیر آمده را باز می گردیم. همانطور که می رویم می بینیم خودروی لادایی روبرویمان می ایستد. همان نفر آخری است که به ما پیشنهاد داده بود که به چایخانه برویم.
گویی نظرش تغییر کرده و به دنبالمان آمده بود. فرخ سوار ماشین می شود و من هم با دوچرخه به دنبالشان می روم.
خانواده به استقبالمان می آیند. بر روی تخت خیلی بزرگی شامی هم آماده می کنند و با هم می خوریم.
اما یکی از عادت های تاجیکی ها، زدن نان باگت داخل چایی و خوردن با لذت آن است.
شب پیشنهاد می دهند که داخل خانه بخوابیم. اما از آنجایی که می بینم فرخ خیلی علاقمند به چادر خوابیدن است، می گویم ما در همینجا در حیاط خانه، چادر بر پا می کنیم و می خوابیم. خوشحالی فرخ را در آن لحظه نمی توانم فراموش کنم.
پس از چادر زدن، می رویم داخل چادر برای خوابیدن. نیمه شب است که متوجه جابجا شدن های فرخ می شوم. از او می پرسم چه شده؟ می گوید: سردم است.
اما برای من هوا خیلی خوب بود. با این حال از چادر بیرون می آیم و کیسه خواب را به وی می دهم، تا تجربه خوابیدن در چادر را هم داشته باشد.

When I arrived the Istravashn city, I went the central part of it. Market was located there. Many people were gathered there. There were some buyers and some other seller. I saw Mr.Farokh who worked his uncle shop. He was student of English translation in Khujand collage and he liked to show historical and interesting paces of the city.
When his cousin came, I put my bike in their shop and we went to see city. The market is divided into several parts: Butchers, Fruit sales, Blacksmiths, bread sales etc.
Knife of this city is very famous in district. There is a castle around the city that’s belong to many years ago. From the top of this castle you can see all of the city