ایرانگردی خراسان رضوی خراسان رضوی درگز روستای محمد تقی بیک

دوچرخه سواری از خراسان رضوی به خراسان شمالی – روستاهای برج قلعه و محمد تقی بیک درگز – قسمت ششم

جلب اعتماد و اطمینان و دوستی عمیق و پایدار چیزی نیست که به این سادگی و در یک مدت زمان خیلی کوتاه صورت پذیرد. این امر نیازمند پروسه ای طولانی و زمانبر است، مخصوصا اگر این اعتماد بخواهد به جایی ختم شود که شما به عنوان یک مسافر بخواهید وارد حریم طرف مقابل هم شوید. در روزگاری که مردم به خاطر همین اعتمادها به نزدیک ترین های خود گاهی اوقات آسیب های جدی دیده اند، چگونه می توانند به یک مسافری که از راه دور آمده و هیچ گونه شناختی از وی ندارند، اعتماد کنند. به همین خاطر است که پس از سال ها تجربه، به دنبال این بوده ام که بگویم حتی در یک زمان کوتاه هم می شود بهترین ارتباط ها را شکل داد.
دیشب که در روستای «قازان بیک» و در منزل آقای لشگریان بودم، باد بسیار تندی می وزید، سروصدای باد چنان بود که گویی می خواهد روستا را با خود ببرد. اما مردمان این روستا از این بلاها کم ندیده اند. به عنوان مثال سیلی که در سال گذشته به منطقه درگز و خود این روستا آمده بود، آسیب های جدی برای منطقه به همراه داشته است، اما با این حال مردم با فراموشی گذشته و تلاش و همتی دو چندان در مسیر ساخت آینده هستند و در گذشته نمانده اند.
هر چه که از روستا دور می شوم از سرسبزی و آبادی پیرامون جاده کاسته می شود، چرا که دیگر رودخانه ای همچون رودخانه «زنگلانلو» در مسیر نیست که باعث آبادانی منطقه شود. پس از طی مسافتی به شهرستان «درگز» می رسم. از آنجایی که قصد اقامت در شهر را ندارم و ترجیحم دیدار از یک روستا است، از داخل شهر مسیرم را به سمت شمال غرب شهر تغییر جهت می دهم.
امروز هم باد در ابتدا کاملا از سمت مخالف می وزید و مانعی جدی برای حرکتم بود، اما در اواخر وقت خوشبختانه کوتاه آمد و همراه من شد.
پس از طی مسافتی به شهر «نوخندان» می رسم. راهم را ادامه می دهم. وقت غروب است. تا دیر نشده بایستی که روستایی را برای شب مانی پیدا کنم. قرعه به نام روستای «برج قلعه» می افتد که در مسیر و در سمت راست جاده واقع است.
در ابتدا خیابان های نسبتا بزرگ روستا توجه ام را به خود جلب می کنند. روستا تقریبا در سکوتی مبهم فرو رفته است. بالاخره با پرس و جو از چند جوان، با آقای تیموری آشنا می شوم که از اعضای سابقه دار شورای روستاست. با یک هماهنگی تلفنی، با یکی از جوان ها به سمت خانه شان می رویم.
مردی که محاسن سفید و چهره اش حکایت از سن نسبتا بالایش دارد. در همان ابتدا از انگیزه سفرم می پرسد. وقتی می گویم به عنوان یک گردشگر و کسی که علاقمند به وطن است، آمده ام تا اطلاعاتی را خصوص منطقه کسب نمایم و این اطلاعات را  در جاهای مختلف به منظور معرفی بیشتر نشر دهم و حتی فیلمی هم بسازم، می گوید: «آیا برای این کار مجوزی هم داری؟» تعجب می کنم. می پرسم: «مگر برای سفر کردن و کسب اطلاعات روستایی هم مجوز لازم است؟ اولین بار است که پس از سالها سفر و پژوهشم با چنین سوالی مواجه می شوم» از تجربه ی سال ها فعالیتم در این خصوص می گویم و برخی از کارهایی را که در این خصوص داشته ام را نشانش می دهم.
وی که گویا کمی انعطاف پذیری اش بیشتر شده، در آخر می پرسد: «این کار چه سودی مادی برای تو دارد و چه کسی از تو حمایت می کند؟» می گویم: «نه سودی دارد و نه کسی حمایت می کند، همین آشنا شدن با مناطق و انسان های جدید فعلا بیشترین سود و منفعت را برایم دارد که هیچ چیزی نمی تواند جای آن را بگیرد و اینکه الان من بتوانم با شخصی مثل شما بیشتر آشنا شوم، خودش ارزشمند است»
احساس می کنم که قانع نشده است. تصمیم می گیرم روستا را ترک کنم. لبخندی می زند و می گوید: «حالا نگفتم نمی توانم مهمانت کنم، امشب را میهمان ما باش تا ببینیم چه پیش می آید.»
کمی با اکراه می پذیرم، اما رفتنم اتفاق خوبی را رقم می زند.
خانه دارای حیاطی بزرگ است با درختچه ها و حوضی در وسط حیاط. پشت خانه هم به رودخانه «درونگر» ختم می شود. وارد اتاق پذیرایی می شوم. سریعا اسباب پذیرایی فراهم می شود. کمی که صحبت می کنیم، اطمینان آقای تیموری بیشتر و بیشتر می شود و از معذوریت هایش برای سوال پیچ کردنم می گوید. اینکه برخی به عنوان خبرنگار یا دانشجو می آیند و اطلاعاتی را می گیرند و به طور ناقص انتشار می دهند و از سویی این منطقه نزدیک نقطه مرزی با ترکمنستان است و به خاطر همین هم حساسیتهایی وجود دارد.

عدالت عابدینی
آقای تیموری از اعضای شورای روستای برج قلعه درگز

وی سپس تاریخچه ای از روستای «برج قلعه» را در اختیارم قرار می دهد.
این روستا که در ۲۰ کیلومتری شمال غرب شهرستان درگز واقع شده، قدمتش به اواخر دوران قاجار باز می گردد. آن زمان که خانی به نام «میرزا محمد صارم» به عنوان والی منطقه انتخاب می شود و نقشه شهری برای این روستا طرح ریزی می کند، به طوری که در آن زمان همه خیابان ها دوازده متری و دارای ۹ چهار راه اصلی بودند که از آنها فقط ۶ چهار راه مانده است. مهندس این طرح هم مهندسی از کشور ترکمنستان و شهر عشق آباد بوده است.
از طرفی چون این روستا نزدیک رودخانه هم قرار داشته، این خان به دنبال این بوده که این روستا را به عنوان مرکز انتخاب کند و مرکزیت شهر درگز را از آن خود کند. اما به علت انقلاب سفید و برچیده شدن بساط خان ها این نقشه وی ناتمام می ماند.
وجه تسمیه آن هم این بوده که در زمان های گذشته که ترکمن ها به ایران حمله ور می شدند و به غارت می پرداختند و از آنجایی که این روستا نیز در نزدیک منطقه مرزی ایران و ترکمنستان بوده، برج های زیادی در جهت حفاظت از روستا ساخته شده بود تا مامنی باشند در مقابل این تهاجم ها و به همین مناسبت نام آن را «برج قلعه» نام نهادند.

عدالت عابدینی
آثار باقیمانده قلعه در روستای برج قلعه درگز

این روستا دارای آثار نسبتا تاریخی همچون آب انبار و … هم بوده است. اما آقای تیموری با تاسف می گوید که به علت سهل انگاری برخی ها، این آثار به طور کلی از بین رفته اند و یا اثر کمی از آنها باقی مانده است.
با آقای تیموری که بیشتر صحبت می کنم می فهمم از آن دست آدم هایی نیست که اطلاعاتش را به صورت میدانی صرف کسب کرده باشد و بایستی که اهل مطالعه و کتاب هم باشد. حدسم درست است. وی می گوید دیپلم قدیم دارد و از علاقه شدیدش به کتابخوانی می گوید و اینکه تاریخ بیهقی و مسعودی و کتابهای بسیاری  را خوانده است. از دورانی می گوید که به خطاطی علاقمند بوده و حتی به خاطر علاقه اش به تهران هم می رود.
وقتی بیشتر با وی صحبت می کنم از نظام سوسیالیست کمونیست ها می گوید و از زندگی لنین. به جزئیات خوب آگاه است. از هر دری که صحبت می کنم حرفی برای گفتن دارد. وقتی از هند می گویم از شهری می گوید در هند که بیشترین میزبان بارندگی را در این کشور و حتی دنیا دارد. از ژاپن می گویم از کوروساوا و یکی از فیلم هایش یاد می کند. خلاصه اینکه هر چه صحبت می کند بیشتر مجذوب صحبت هایش می شوم.
وقتی شوق مرا می بیند با افسوس از مسئله ای یاد می کند که غم و اندوه را کاملا در چهره اش نمایان می کند. می گوید: «من حافظه ام خیلی بهتر از این ها بود، اما سال ۹۲ وقتی پسر جوانم چشم از دنیا فروبست دیگر آن حافظه قبلی را ندارم.»
می گوید سه پسر دارد، اما غم فقدان این پسر به او ضربه بزرگی وارد کرده است.
ضمن ابراز تاسف، تا آنجایی که می توانم با وی هم دردی می کنم و طلب آمرزش برای فرزندش و صبر برای وی دارم.

همسرش شام خوشمزه ای را برای آن شب مهیا کرده بود.
فردای آن روز به همراه آقای تیموری به دید و بازدید از روستا و اطرافش می پردازیم و پس از خداحافظی با ایشان  راهم را ادامه می دهم. او هم داستانی برای خودش داشت.
مسیر چنان است که درست به نقطه صفر مرزی می رسم ولی از آنجا به بعد جهت جاده به سمتی پیش می رود که از مرز دور می شود.

عدالت عابدینی
نمایی از روستای محمدتقی بیک درگز

پس از مدت زمانی، به سمت بالا تغییر ارتفاع می دهم. کوههایی در اطراف نمایان می شوند. به آخرین روستای این منطقه یعنی روستای «محمد تقی بیک» می رسم که در سمت راست جاده و بر دامنه تپه ای واقع شده است. فرمان دوچرخه را به آن سمت می چرخانم. پس از عبور از رودخانه ای به روستا می رسم. در آنجا با آقای براتیان آشنا می شوم که در نانوایی مشغول کار است و از اعضای شورای روستا هم است.
کمی با وی هم صحبت می شوم و بعد می روم تا به عکاسی از روستا بپردازم.

عدالت عابدینی
آقای وحید براتیان دهیار روستای محمدتقی بیک درگز

پس از عکاسی و برگشتن به نزد وی، او مرا به برادرش آقای «وحید براتیان» معرفی می کند که دهیار روستا می باشد ولی ساکن شهر درگز است. دهیار استقبال گرمی می کند. اما ابتدا اجازه می خواهد با ماشینش چند کار را انجام دهد و در فرصت مناسب پاسخگوی سوالاتم باشد. من هم با وی همراه می شوم.
او ضمن رانندگی و صحبت به کارهایش هم رسیدگی می کند. از روستا خارج می شود و به چند جا سر می زند. در ضمن صحبت هایش از تجارت می گوید و صداقت در کار و اینکه اگر صداقت داشته باشی شخص موفق و پیروزی خواهی شد و خودش را مثال می زند که چطور به خاطر برخی صداقت هایش توانسته موفقیت هایی را کسب کند و همچنان در تلاش و تکاپو است.
من هم فقط به صحبت هایش گوش می کنم. آخرش هم رو به من می کند و به می گوید: «آقای عابدینی! راستش را بگو برای چه کاری اینجا آمدی!؟»
گویا برای وی هم قابل قبول نیست که کسی با دوچرخه صرفا برای دیدن و پژوهش سفر کند. پاسخم اتفاقات دیگری را رقم می زند…

 

تصاویری از روستای برج قلعه درگز

 

 

 

تصاویری از روستای محمدتقی بیک درگز